Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - آبان 1386

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

- توجه توجه !! امت عزیز بلاگ اسکای توجه فرمایید "سحربانو معتاد نشد"
خوب دیگه آقا محسن اجازه ندادن ما بیشتر از این درد دوری را تحمل کنیم و به سمت ما شتافتند ، خلاصه این که خدا خیرش بده ( ایشالا یه زن خوب گیرش بیاد ننه ) که نذاشت جوون مردم بی گناه به دام اعتیاد بیوفته.
امروز دیداری داشتیم با مهندس جان که بسی باعث شعف ما شد ، به صورتی که ما در شوکی عجیب فرو رفته و نتوانستیم احساسات قلمبه شده خودمان را تخلیه کنیم.
- یکی از بچه ها خواسته بود که یکم از اتفاقات در جریان گذاشتن خانوادم بگم ، مطمئن باشین اگه خبری بشه زودی اینجا ثبتش می کنم ، البته اگه زنده موندما. تا اینجاش بدونین که احتمالا فردا صبح یه صحبت هایی با مامان یاسمن می کنم ، تا ببینیم خدا چی می خواد.
- آخی می بینین این جنس به اصطلاح قوی چقدر از اعتلاف زنان می ترسن ، این پست قبلی رو که محسن نوشته بخونین خودتون متوجه وخیم بودن اوضاع می شین. البته دیگه گربه ای نمونده که کشته بشه و این که یه آقای با شخصیت به حرفا و خواسته های خانومش احترام بذاره اصلا لقب زن زلیلی بهش نمیدن ، این یعنی اینکه یه آقای با شخصیت به خانومش علاقه وافر دارن.

نمی دونم چرا محسن جونم گفته به جای اینکه گربه رو بکشه خودش داره کشته میشه ، خدا خودش شاهده هرچی محسن گفته من گفتم چشمممممممم ولی نمی دونم چرا بعضی وقتا عشقم میگه من با پنبه سر می برم ، شما باور می کنین؟؟
- امروز یکم بحث کردیم ، بحث که نه ، یکم حرف زدیم ، آخه محسن ازم پرسید مطمئنی علاقت به من فقط از روی احساس نیست؟؟  من ۵-۴ ماه فقط داشتم به این فکر می کردم که واسه چی محسن رو دوست دارم ، اوایل دوستیمون اتفاقای زیادی واسمون افتاد که محسن بهتر از همه می دونه ، آخه محسن جونم اگه این حسی که من به تو دارم فقط یه احساس زود گذر بود که باید همون وقتا دورتو خط می کشیدم . می دونی چیا بهمون گذشت اون دوره ، من کلی فکر کردم و با اطمینان تو رو و وجودتو انتخاب کردم ، هیچ وقت این فکر رو نکن که این احساس روزی کم میشه یا از بین میره. تا وقتی تو خوبی و با هم صاف و صادقیم.خوشحالم که دارمت
راستی یه دونه از قولایی که نباید یادمون بره.....هر وقت از هم ناراحت شدیم به هم بگیم تا سوتفاهم ها از بین بره ، به جای اینکه واسه هم قیافه بگیریم.
پ.ن.۱:من با تعجب محسن جونمو موقع غذا خوردن نیگاه نمی کنما ، به خودشم گفتم دوس دارم وقتی غذا می خوره نیگاش کنم ، نفهمیده این از علاقه زیاده
پ.ن.۲:از حمایت شما خانوم های عزیز متشکرم ، بازم با من باشین!
پ.ن.۳:یه اتفاقی امروز افتاد که محسن گفته نیام اینجا به همه بگم ، فقط بگم کلی خندیدیم. اینو نوشتم که پس فردا خاطرمون یادمون نره.
پ.ن.۴:احتمالا فردا آخرین پست تا اطلاع ثانوی از طرف من در این مکان ثبت خواهد شد ، چون بازم ۵ شنبه داره میاد و باید برم. ولی می دونم محسن اینجارو ول نمی کنه.
پ.ن.۵:متوجه شدین عزیزم تازگی ها تند تند می نویسه ، قربونش برم من.
سحربانو

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

 یک- خوب!!! وقتی چند تا خانوم محترم اعتلاف کنن و در واقع دست به یکی کنن اوضاع خیلی بی ریخته!!  یعنی آقایان محترم باید حسابی حواسشونو جمع کنن.   من فکر کنم یه اعتلاف مثلثی که من اسمشو گروه سه میزارم    در حال شکل گیری هستش: سحر بانو-همدل بانو و خزر بانو.  و باید محسن و تگرگ و آقای همدل کاملا هوشیار و آگاه باشن!! بچه ها اوضاع کیشمیشیه!   کمربندهاتونو محکم ببندید بند پیژامه هاتونو( اوا ببخشید شلوارک منظورمه) محکم سفت کنین.   تقاضاها هم که یکی یکی داره رو میشه و من بیچاره هم که انگار به جای اینکه گربه رو بکشم دارم خودم کشته میشم!   ولی خودمونیما چه باحال میشه یه بار دور هم جمع بشیما!!  

دو-در مورد قول و قرار خیلی خوشحالم که مثل این کاندیداهای نمایندگی وعده و وعید ندادم.  و قرار نشده کوچه سحربانو جان رو آسفالت کنم یا برای برادر محترم کوچولوشون و دردانه مامان کار پیدا کنم.   ما اهل عملیم نه وعید!!-ای ول-(تکبیرو برو تو کارش)  در عوض دو تا طومار   از تقاضاهایم را لیست کرم و دادم خدمت بانو جان تا آماده باشن بعد نگن نگفتیما!!

سه- در مورد کارشناسی ارشد و ثبت نام حضور سروران گرامی عارضم که بنده اصلا آمادگی شو نداشتم و از آنجا که خیلی اقتصادی میباشم گفتیم چرا پولو الکی بدیم سازمان سنجش بخوره میرویم با بانو جان یه پیتزا و یه نان سیردار با پنیر فراوان میزنیم تو رگ و حالشو میبریم!    در واقع میبرم!!! قوربون بانوم برم که کلا کم خرجه و نهایتا یک قاچ از هر کدام از این غذاهای نامبرده را نوش مینماید و بیشتر با تعجب   به خوردن اینجانب نگاه میکند که در همش در حال لنبادن غذا میباشم!!   پس حالا متوجه شدین که چرا ثبت نام نکردم دیگه؟ بعد هی تیکه بارونم نکنیدا!!

چهار-امروز هم روز فوتبال ما بود.دو تا گل زدم  و تقدیمش کردم به بانو.  یادش بخیر اسفند ۸۵ که تازه با بانو آشنا شده بودم اصلا رو فرم نبودم در زمینه ورزشی اما چون میخواستم براش گل بزنم خودمو به مرحله پارگی و جر خوردگی  میرساندم تا گل بزنم و یه مدت رفته بودم تو اوج.خیلی روزای جالبی بود. همون روزها بود که باعث شد نتونم از این سحر بانو بگذرم.   کلا روم اساسی تغییر مثبت گذاشته دیگه. خلاصه اینم گفته باشم تا یه کم کمتر کتک بخورم.

پنج- خلاصه مجید جان رفتن و بنده راحت تر میتوانم خواهرشان را تماشا کنم و به قولی دید بزنم.ای ول!!

محسن تو!

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

هی دلمون گرفته می باشد ، به خدا ظلمه ، پس فردا از افسردگی زیاد معتاد شدم افتادم یه گوشه کی میاد جواب خدا رو بده ، مگه میشه پس از عمری سر کلاس رفتن و دانشجوی خوب بودن بیای از فرصت پیش اومده استفاده کنی و کلاسای یه هفته رو بپیچونی اونم  بدون عذاب وجدان ( آخه مامانو که نمی تونستم تنها بفرستم بیاد خونه! ) بعدش ۲ روز پیاپی فقط بتونی عشقتو از راه دور ببینی؟؟؟؟  اونم چی؟؟؟ امروز که یه لحظه دیدمش ، انگار تو همون ثانیه خورشید همه اشعات نورانیشو انداخته بود رو شیشه ماشین محسن جان به صورتی که صورت خندان مهندس را به صورت یک چهره ی اخمو دیدیم و کلی سرشون غر زدیم که چرا واسه ما اخمیدی!

اینجوریه دیگه ، اینم از شانس ما می باشد ، ببینم شیطون که وبلاگ نمی خونه؟ نه؟ اگه مشکلی پیش نیاد فردا و پس فردا آزادم واسه دیدنش.( این ۲ روزم زندونی نبودیما ، شرایط امنیتی نمی گذاشت با محسن دیدار داشته باشیم! )

امروز یه برنامه ای می دیدم در مورد زوج های جوون حرف میزد که قبل ازدواج خیلی قولا به هم میدن یا خیلی حرفا می زنن ولی بعد از ازدواج همه چی یادشون میره یا پشت گوش میندازن ، طرف بیچارشونم که هیچ سندی نداره ثابت کنه که این حرفا زده شده بوده قبلا ، حالا من یه نتیجه ای از این برنامه گرفتم ، از همین امروز به بعد هر حرفی از زبان مبارک عشقم در بیاد اینجا ثبت میشه ، آ خه محسن جونم یکم فراموشکاره ، قربونش برم من. خلاصه حواست باشه مهندس ، همه شاهدن.

بذار فکر کنم ، آها ، امشب گفت که همیشه پشتمه ، آخه من همیشه باید حس کنم که یه کوه پشتم هست دیگه ، اینجوری آرومم ( این یه جورایی همون احساس امنیته دیگه ) البته گفت هر از گاهی میاد جلو که من پشتش باشم.

ببینیم تا فردا چی میشه ، از الان بگم اگه معتاد شدم تقصیر من نیستا ، محسن جونم بشتاب!

 

سحربانو                      

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
آخه از دست این جنس به اصطلاح قوی چی کار میشه کرد ، یه سوال... چه جوری می تونم به محسن ثابت کنم که به جز اون با هیچ پسر دیگه ای کار ندارم؟؟؟ می دونین داستان چیه؟ من اگه هر از چند گاهی اینجا باشم و به طور اتفاقی پیش بیاد که با دوستان بیرون بریم و با ماشین یه دوری بزنیم ( آفرین می خواستم بدونین که من گواهینامه دارم ، رانندگیمم بد نیست! ) - که خیلی کم پیش میاد ، چون من کم اینجام به اقتضای تحصیل در غربت ( خارجه نه ها ، منظورم یه شهر دیگه است ) ترجیح می دم وقتی اینجام همش با محسن باشم - حوادثی پیش می آید.
بابا من چی کار کنم که این پسرای بیکار که هی با ماشیناشون تو خیابون جولان میدن بفهمن که من محسن جونمو دارم ، که یه تار موشو با ۱۰۰ تا مثل اونا عوض نمی کنم؟؟؟؟ حالا اگه من با ماشین در حال رانندگی باشم و یه ماشین حاوی جنس مذکر پشت سر ما باشن یا از کنار ما رد شن و یه نیم نگاهی به ما بندازن آقا محسن جونم نگران میشن ، خودش میگه چون دوستم داره نگران میشه ، میگه از جامعه می ترسه ، از من مطمئنه ولی خوب من بعضی وقتا حس خوبی ندارم ، یه حس بدی بهم دست میده ، فکر می کنم نکنه بهم اطمینان نداشته باشه ، من که هیچ کاری نمی کنم ، خودشم میدونه که واسه من همه چیه ، میدونه خیلی دوسش دارم ، میدونه من به اونا توجهی ندارم ، منم همیشه درکش کردم و چیزی بهش نگفتم ، آخه میدونم از ته دل نیست نگرانیاش ، حداقل من که از خودم مطمئنم ٬ منم تا یه حدی رو قبول دارم ، خودمم شده نگرانش بشم ولی سعی می کنم بروز ندم آخه وقتی ازش مطمئنم دلیلی نداره خودم و خودش رو ناراحت کنم ، ولی زیادش خوب نیست.
خلاصه این نگرانیا فکر کنم تو هر رابطه ای وجود داشته باشه.
بگذریم ، من که از محسن مطمئنم ، گوش شیطون کر تو این مدت هیچ وقت بهش شک نکردم ، چون باورش دارم ، منم ازش می خوام که این نگرانیاشو یکم کم کنه. و باور کنه من بیشتر از اون چیزی که فکر می کنه دوسش دارم. و این احساس قشنگ رو با هیچ چیز و خود مهربونش رو با هیچ کسی عوض نمی کنم.
راستی امروز فقط تونستم از راه دور ببینمش. این جوری بیشتر دلم واسش تنگ شد.
نکته : کارای تحقیقی دانشگاه امروز روند خوبی داشت ، از خودم راضی هستم. تا اینجاش این ترم داره خوب پیش میره ، بهتر از ترم پیش.
سحر بانو
یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386

خوب به لطف افشاگری های قهرمانانه بانو شما هم فهمیدین چه خبره.                   راستش من با توجه به رفتارهای معظم له بیشتر از اینکه در حال حاضر هیجان داشته باشم بیشتر استرس گرفتم و نگرانم.                  چون خیلی بد میشه اگه جواب اونی نباشه که میخوایم.                و من هم که اصلا هیچ شناختی از والدین ایشان ندارم هیچ پیش بینی نمیتوانم بکنم.خدا خودش رحم کنه. 

حالت اول(خوش بینانشون)
بعد از مطرح کردن مامان یاسمن اینا مامان سحر اینا از خوشحالی اشک بریزه            و وقتی با بانو (دخترش) دیدار میکنه معظم له را در آغوش بگیره                و بگه دخترم داره عروس میشه.              و از این حرفهای احساساتی دیگه!!در این صورت که دیگه در یکی از اعضای بدن ما جشنواره میباشد و  بادا بادا مبارک بادا دیگه! 

حالت دوم(منفی بینانشون)
بعد از مطرح کردن قضیه اولین ترکش که به مامان یاسمن اینا میخوره                   بعدش هم که احتمالا سحر بانو هست که شهید میشه                  و اگه خیلی دیگه مامان سحر اینا عصبانی باشه با یه ماهی تابه میوفته دنبال من.               دیروز داشتم واسه بانو تجسم میکردم مسه این کارتونا مامان سحر اینا میان چند ضربه  با ماهی تابه مذکور به کله مبارک اینجانب میزنه              و من میرم تو زمین بعد دوباره باد میشم و ایشان همچنان میزند!                     یا جور دیگه اینکه چون بابای سحر اینا در کشتی هستن یوهو زنگ بزنن که آقا پاشو بیا که سحرتو میخوان بدزدن. ایشان هم بدون هماهنگی سکان کشتی رو ۱۸۰ درجه بچرخونه و تخته گاز بیاد اینجا یا با قایق تیزرو!! یا اگه خیلی فردین باشه با شنا!! بعدشم که کوچ اجباری از این شهر!!!              فکر کنم البته همه این حالتها یکم عصر قجری باشه!! اما خوب ما وظیفه مان این است که همه حالت ها را بررسی کنیم دیگه!!   

خلاصه اینکه روزگار بدون نگرانی و دغدغه قرار نیست سپری بشه.شاید این ذات یه زندگی پویا و  هیجانی باشه اما خوب آرامش یه چیز دیگه است.من که فکر میکنم اگه عقیده ما صاف باشه تو این قضیه خدا خودش همه چی رو ردیف میکنه و حتی غیر منطقی ترین آدمها رو هم نرم میکنه.

پی نوشت یک: دیروز یکی از دوستان یه فیلم یک دقیقه ای موبایلی بهم نشون داد از تجاوز چهار افغانی به یه دختر.واقعا تنفر انگیز بود.صدای ضجه دختر هنوز تو سرمه!!وای خدا چرا بعضی از آدمها اینقدر حیوونند؟خیلی دیروز تحت تاثیر این فاجعه بودم.آشغالا فیلمبرداری هم میکنن!خیلی کثافتید.

پی نوشت دو: دوباره ورزشو شروع کردم.یه پنج شش ماهی میشد از فوتبال دور شدم.اما دیروز که یکی از بچه ها دعوتم کرد با کله قبول کردم.چون واقعا فعالیت بدنی ام کم شده بود و به این ورزش واقعا احتیاج داشتم.

پیشنهاد روز:با ادبیات همدل خیلی حال میکنم.و خیلی جالب و راحت مینویسه.حتما یه سر به صفحه اش بزنید.

محسن تو!

   1      2      3      4      5    >>