چون باعث می شه کل فامیل دور هم جمع بشن ، البته بیشتر واسه این دوسش دارم که ما بچه ها ( یادتون نره من بزرگ شدما ) میشینیم دور هم و از همه چی می گیم.دیشبی داشتم به محسن می گفتم ، چه روزگاری داریم ما
، پارسال این موقع محسنی تو زندگی من وجود نداشت ، حالا امسال محسن همه چیز منه ، و سال دیگه به قول مهندس داریم میزنیم تو سر و کله ی هم
) با این که این روزا روزای پر استرسی هستن واسم ، آخه بعد از فهمیدن مامان و مطلع شدن پدر ٬ من دیگه از جلو با پدر برخورد نداشتم
، بیشترش فکر کنم از خجالت باشه ولی من دوسشون دارم ، روزای قشنگی هستن. از یه طرفی هم دوس دارم بابا زودتر بیاد بره تو کار تحقیقات که خیال ما هم راحت شه.
اینارو دیگه به محسن نگفتم ، دیشب داشتم می فکریدم واسه خودم می دیدم محسن خیلی شبیه ایده آلای منه و واسه همینه که من خیلی دوسش دارم
پ.ن.۱:محسن امشب عروسی دعوته ، هیییییییییییییییییییییییییی ، خوش به حالش ، فکر نکنین من گفتم نروها
پ.ن.۲:منم امشب به همراه مادر تولد دعوتیم
پ.ن.۳:واسه اولین بار دیروز رفتم خونه محسن جونمو دیدم
، من خیلی نگاه اولی که به خونه می ندازم واسم مهمه که دلگیر نباشه ، آخی خونه شون خیلی دلباز بود. من خیلی خوشم اومد
پ.ن.۴:پس چهارشنبه ۲۸ آذر ۸۶ هیچ وقت یادت نره ها
پ.ن.۵:امروز کلی کار دارم که باید همه رو تند تند انجام بدم.
خدایا به خاطر این روزای خوب ازت یه دنیا ممنونم
سحربانو




، زدیم کنار که مهندس تشریف بیاورند کنار بانو که بریم سمت پاتوق.
آخه اونو با ذوق نوشته بودم.
این موضوع رو قبلا هم یکی از دوستانم بهم یادآوری کرده بود.چون معمولا وقتی میخوایم کاری رو انجام بدیم مخصوصا تو زندگی مشترک شرایط طرف مقابلو کمتر میسنجیم.
به هر حال من رو بعد رضایت سحر بانو زیاد فکر نکرده بودم و بیشتر خوشحال بودم 
یعنی از ۱۴ تیر هشتاد و پنج به دلیل مریضی ایشان را از دست دادیم و با پدرم تنها زندگی میکنم.
در مورد این قضیه هم حتما یه مطلب مینویسم.به هر حال پوزیشن این ساختمان ما طوری هستش که از در ورودی تا راه پله برای ورود به خونه همه جداست.البته حیاط مشترک هستش.اما به هر حال میدونم که شاید احساسات متناقضی برای بانو ایجاد بشه.
البته یه بار اس ام اسی باهاش صحبت کردم اما دوست دارم اینجا هم حالا که داره فردا میاد حتما راحت حرفاشو بزنه.
از شوخی گذشته بعد مرگ مادر رک بگم کمرش شکست و زیاد حس و حال نداره.
فکر نکنین بانو رو میخوام بیارم بابامو تر و خشک کنه یا غذا درست کنه 
دیروز آمدیم بنگاریم یک مهمانی اورژانسی پیش آمد
من تا پاسی از شب مشغول تجدید خاطره با دوستان دوره دانشگاه بودم.درینک
هم که جای همه خالی از نوع اعلا موجود با غذای دریایی در یک باغ توپ آی حالی داد آی کیفی داد که با تمام دردسرهایی که امروز سر کار کشیدیم می ارزید.
خلاصه ایشان هر چقدر زور زد
که آقا بزار هوا گرم بشه تو بهار گفتیم عمرا!من دیگه طاقت ندارم.خلاصه از جمعه تراکتوری دارم وسایل های دو طبقه را جمع و جور میکنم
که از هفته دیگه اوستا کارها یکی یکی بیان و یه دستی به خونه بکشن.اولین گام هم تغییر سیستم فاضلاب هستش چون چدن معمولا تو شمال جواب نمیده و دیگه داره عمرش تموم میشه گفتیم حالا که میخواهیم کاشی کاری هم بکنیم اول این فاضلاب را راست و ریست کنیم.

