Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - آذر 1386

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
امروز ۵ شنبه است ، یعنی فردا جمعه است ، پس اگه فردا جمعه باشه فردا شب یلداست دیگه. آخ جون من عاشق هندونه و انار شب یلدام ، این جور شبارو دوس دارم چون باعث می شه کل فامیل دور هم جمع بشن ، البته بیشتر واسه این دوسش دارم که ما بچه ها ( یادتون نره من بزرگ شدما ) میشینیم دور هم و از همه چی می گیم.
دیشبی داشتم به محسن می گفتم ، چه روزگاری داریم ما ، پارسال این موقع محسنی تو زندگی من وجود نداشت ، حالا امسال محسن همه چیز منه ، و سال دیگه به قول مهندس داریم میزنیم تو سر و کله ی هم ( ایشالاااااااااااااااااااااااااااا ) با این که این روزا روزای پر استرسی هستن واسم ، آخه بعد از فهمیدن مامان و مطلع شدن پدر ٬ من دیگه از جلو با پدر برخورد نداشتم ، بیشترش فکر کنم از خجالت باشه ولی من دوسشون دارم ، روزای قشنگی هستن. از یه طرفی هم دوس دارم بابا زودتر بیاد بره تو کار تحقیقات که خیال ما هم راحت شه.
اینارو دیگه به محسن نگفتم ، دیشب داشتم می فکریدم واسه خودم می دیدم محسن خیلی شبیه ایده آلای منه و واسه همینه که من خیلی دوسش دارم ، از این بابت خیلی خیلی خوشحالم ، خدایا مرسی ، همیشه بهترین چیز وقتی اتفاق میوفته که انتظارشو نداری ، مثل پیدا شدن محسن.
پ.ن.۱:محسن امشب عروسی دعوته ، هیییییییییییییییییییییییییی ، خوش به حالش ، فکر نکنین من گفتم نروها ، گفتم برو عزیزم
پ.ن.۲:منم امشب به همراه مادر تولد دعوتیم آها می شناسینش که ، تولد مامان یاسی. البته مجلس زنونه ستا. کلی دلم رقص می خواست ، خوب شد این تولد دعوت شدم.
پ.ن.۳:واسه اولین بار دیروز رفتم خونه محسن جونمو دیدم ، من خیلی نگاه اولی که به خونه می ندازم واسم مهمه که دلگیر نباشه ، آخی خونه شون خیلی دلباز بود. من خیلی خوشم اومد ، آخه می دونین که چون من یه آرشیتکتم نگاهم فرق داره.
پ.ن.۴:پس چهارشنبه ۲۸ آذر ۸۶ هیچ وقت یادت نره ها ، باشه؟
پ.ن.۵:امروز کلی کار دارم که باید همه رو تند تند انجام بدم.
خدایا به خاطر این روزای خوب ازت یه دنیا ممنونم ، خودت مواظب همه چی باش.
سحربانو
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386
اومدم یه کوچولو خاطره ی دیروز رو بگم که اینجا ثبت شه ، آخه می خوام همیشه یادم بمونه.
دیروز قرار شد ساعت ۷ محسن جان را ببینیم و برویم پاتوق، جونم براتون بگه ما رسیدیم و اتول محسن جان را دیدیم ، زدیم کنار که مهندس تشریف بیاورند کنار بانو که بریم سمت پاتوق.
همین طور شبیه عاشقا ( فقط شبیه عاشقاها ) داشتم مهندس را نظاره می کردم ، که دیدم ، واااااااااااااااااااااااااااااااااای محسن با یه دسته گل اومده ، اونم گل نرگس ، آخه من خیلی دوست دارم ( از گلایل خیلی بدم میادا ، نمی دونم جاش بود بگم یا نه ، فقط خواستم یادت نره ) خلاصه اینکه بسی باعث شادی ما شدند این آقای مهندس که نگوووو.
پ.ن.۱:به مادر جان گفته بودیم میریم بیرون یه دوری میزنیم بر میگردیم ، حالا فکرشو بکنین سحر برگشته با یه دسته گل ، مامان یه نیگا به من انداخت یه نیگا به گل ، هی یه نیگا به من یه نیگا به گل ، که یهو من گفتم دیدم خوشم اومد گرفتم ، و مادر همچنان ما را نیگا می کردن ، فکر کنم فهمید ،نه؟؟؟
پ.ن.۲:هی میام تند تند می نویسم که از محسن جا نمونم.
سحر بانو
سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386

 

یه عالم ناراحتم الان ، کلی نوشتم ، همش پرید.
دارم دوباره می نویسم ، قول نمی دم به خوبیه اونی بشه که پرید. آخه اونو با ذوق نوشته بودم.

هوراااااااااااااااااااااااااااا ، سحربانو برگشته. دس دس.
تا حالا دیده بودین یکی از اومدن خودش انقده خوشحال شه؟ ما اینیم دیگه.
اول از همه از لطف و عنایات شما ممنون و سپاس گذارم که تو این مدت که نبودم انقده حال منو از محسن می پرسیدین! از اونجایی که اینجانب ۱۳ روز از صحنه ی وبلاگ نویسی دور بودم نیشستم با شعور مهندسیم کم و زیاد کردم دیدم اییییییییییییییییی داد تو این ۵۰۰-۴۰۰ نظری که تو این مدت به محسن دادن فقط ۲/۱ نفر جویای حال من شده بودن. ( که خودم قول می دم یه سفر هندوستان ببرمش! )
شوخی کردم ، باهاتون قهر نیستما ، همین که میومدین اینجا ممنون ، من دلم بزرگتر از ایناست.
دلیل نبودنم هم این بود که تو این ۲ هفته که انجا بودم کلی کار سرم ریخته بود ، آخر ترما می دونین چه جوریاست که ، تازه فکر می کردم بعد این همه دویدن به این سمت و آن سمت دیگه میام واسه فرجه ها ، اما مگه این اساتید محترم بی خیال ما میشن؟؟؟ تازه تهدید کردن که اگه این آخرین جلسات را تشریف نیاوردین سر جلسه ی امتحان هم تشریف نیاورید ، ما هم که غیبتا فول ، نه می خوایم اساتید محترم را ناراحت کنیم و نه می خوایم با نرفتنمان موجبات ازدیاد دوران تحصیل را فراهم کنیم ، پس نتیجه ی اخلاقی می گیریم که پاشیم بریم ، فکر کنم ۲-۱ روزی باید برم ، هفته ی دیگه.
راستی می بینین قربونش برم چه حرف قوش کنه؟؟؟ تا من گفتم عزیزم یکم از دوران مجردیتتون استفاده کن ، زودی رفت تو کار بزم های شبانه با دوستای قدیمی ، حالا خوبه من مثلا من تهدیدش نکرده بودم که بعد ها از این خبرا نیستا.
پ.ن.۱:نمی خواستم به محسن بگم دارم می نویسم که یهو ببینه ذوق زده شه ، ولی تا ازم پرسید در چه حالی من زودی جواب دادم دارم مینویسم ، میبینین؟؟؟ نمی تونم هیچ چیزی رو ازش پنهون کنم ، خوش به حالش.
پ.ن.۲:هم اکنون یه اعترافی می کنم اینجا ، خیلی دلمان برای مهندسمان تنگ شده است ، دوستش می داریم ، زیاااااااااااااااد. اگه بشه امروز می بینمشا.
پ.ن.۳:یه پروژه به ما دادن عظیم ، بیچاره صاحبان ملک!!
پ.ن.۴:من یه بار جواب سوال محسن رو بهش داده بودما.
سحربانو

دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

تو نوشته قبلی ام همدل بانو نظری دادند که ما را سخت به فکر فرو بردند: «...راستی سحربانو جون راضیه بیاد اونجا حتما بپرس بعد باشه؟؟...» این موضوع رو قبلا هم یکی از دوستانم بهم یادآوری کرده بود.چون معمولا وقتی میخوایم کاری رو انجام بدیم مخصوصا تو زندگی  مشترک شرایط طرف مقابلو کمتر میسنجیم.به هر حال من رو بعد رضایت سحر بانو زیاد فکر نکرده بودم و بیشتر خوشحال بودم یه خونه حیاط دار و مستقل که خودمون درستش کردیم و خلاصه در زمینه اجاره و اینها هم جلوییم گفتیم حتما سحر بانو هم از اینها شادمان میشه.تا اینکه دوستی از من همین سئوال  را کرد که البته خیلی باز تر و راحت تر از همدل بانو.
اول بگم من مادر ندارم.یعنی از ۱۴ تیر هشتاد و پنج به دلیل مریضی ایشان را از دست دادیم و با پدرم تنها زندگی میکنم.در مورد این قضیه هم حتما یه مطلب مینویسم.به هر حال پوزیشن این ساختمان ما طوری هستش که از در ورودی تا راه پله برای ورود به خونه همه جداست.البته حیاط مشترک هستش.اما به هر حال میدونم که شاید احساسات متناقضی برای بانو ایجاد بشه.البته یه بار اس ام اسی باهاش صحبت کردم اما دوست دارم اینجا هم حالا که داره فردا میاد حتما راحت حرفاشو بزنه.
در مورد اخلاق پدرم فقط بگم آدم مغروری هستش و حتی ما واسه تمیز کردن خونه هم کسی رو نیاوردیم.آشپزی رو هم خوب بلده خلاصه از هر انگشتش هنر میباره.از شوخی گذشته بعد مرگ مادر رک بگم کمرش شکست و زیاد حس و حال نداره.و من به خاطر تمام محبتهایی که در حقم کرده یه احساس وظیفه دارم نسبت بهش.فکر نکنین بانو رو میخوام بیارم بابامو تر و خشک کنه یا غذا درست کنه  اصلا چون میدونم پدر من تو این خطا نیست.حتی پدر بیشتر راضیه واسه اینکه من مستقل باشم برم یه واحد رهن کنم اما چون خونه ما یه کم بزرگه و میدونم بعد از اینکه من برم دیگه این پدر بالشم میشکنه میخوام اینجا باشم.دقیقا نمیدونم آیا مشکلی پیش خواهد آمد یا نه.اما خوب جنگ اول به ز صلح یکی مانده به آخر!!

خوب پس بهتره سئوالمو بنویسم و تا فردا منتظر جواب بانو باشم.فقط خواهشا رک و بی پرده و راحت بهم جواب بده:
راضی هستی بیای تو چنین خونه ای سحر جان؟

محسن

یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386

دیروز آمدیم بنگاریم یک مهمانی اورژانسی پیش آمد من تا پاسی از شب مشغول تجدید خاطره با دوستان دوره دانشگاه بودم.درینک هم که جای همه خالی از نوع اعلا موجود با غذای دریایی در یک باغ توپ آی حالی داد آی کیفی داد که با تمام دردسرهایی که امروز سر کار کشیدیم می ارزید.خلاصه از اونجا که من خیلی حرف گوش کن میباشم و پسر خوفی هستم حرف بانو را که گفت تو این مدت از دوران مجردیت استفاده کن که دیگه عمرا بزارم کاری کنی دارم یکی یکی با این نیمچه آزادی های مجردیت خداحافظی مینمایم!

ما یک خانه دو طبقه داریم که یک طبقه آن خالی می باشد و البته قدیمی ساخت هستش(حدود هفده سال).دیدیم من که عمرا تا حداقل پنجاه سال آینده با این قیمتهای فزاینده مسکن بتوانم آلونکی برای خودمان دست و پا کنیم.نشستیم زیر پای پدر جان که آقا ما میخواهیم داماد شویم هر چه زود تر یک تعمیر کلی و اساسی این خانه را بکنیم.خلاصه ایشان هر چقدر زور زد که آقا بزار هوا گرم بشه تو بهار گفتیم عمرا!من دیگه طاقت ندارم.خلاصه از جمعه تراکتوری دارم وسایل های دو طبقه را جمع و جور میکنم که از هفته دیگه اوستا کارها یکی یکی بیان و یه دستی به خونه بکشن.اولین گام هم تغییر سیستم فاضلاب هستش چون چدن معمولا تو شمال جواب نمیده و دیگه داره عمرش تموم میشه گفتیم حالا که میخواهیم کاشی کاری هم بکنیم اول این فاضلاب را راست و ریست کنیم.سه شنبه هم که بانو داره میاد و گفتیم قدوم مبارکشان را برای اولین بار به منزل آینده بگذارند و از اینهمه درس آرشیتکتی که تو این مدت خوندن یه استفاده ای بکنیم و هم یه تستی بکنم ببینم اصلا ایشان معمار میباشند یا نه!خلاصه شدید افتادیم هم تو دردسر و هم خرج.
فکر کنم خونه خوبی در بیاد.اولین خوبیش اینه حیاط خوبی داره.منم که اصلا تو قوطی کبریت و این مجتمع ها نمیتونم راحت باشم بهترین راه حل همین بود که بشینیم ور دل بابا جان.احتمالا کف سازی میکنیم.نمیدونم پارکت تو شمال و جای مرطوب جواب میده یا نه.در ها رو ترمیم میکنیم.کاشی کاری سرویس بهداشتی هم که قبلا بهش اشاره کردم.شومینه.تغییر کلی کابینت آشپزخونه.یه چیز دیگه هم در مورد اوپن کردن آشپزخونه است.نمیدونم این کارو انجام بدم یا نه.خلاصه انواع و اقسام پیشنهادات رو اگه حال دارین به ما بدین ما بررسی کنیم.
پی نوشت یک:این داستان بیوگرافی ادامه داره ها.
پی نوشت دو:  راستی بانو به لطف خطای ایرانسل به اینترنت دسترسی پیدا کرده اما نمیتونه نظر بده.ای ول!

محسن

   1      2      3      4    >>