Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - بهمن 1386

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

می بینین تو رو خدا ، روزا چه زود می گذره ها ، باز وقت رفتن شده. تحویل پروژه و ثبت نام ترم جدید ، این دفعه ولی کم می مونم اونجا ، فکر کنم دیگه یک اسفند اینجا باشم ، راستی کی اعلام می کنن واسه کارت ورود به جلسه ارشد؟ من اصلا خبرشو ندارم ، اصلا از کجا باید بدونیم امتحان هر گروهی چه روزیه؟ نه که من خیلی آماده هستم واسه همین تازه یادم افتاده.
راستی خبر دارین بالاخره مهندس جان هم واسه ارشد ثبت نام کردن؟ البته محسن واسه دانشگاه آزاد ثبت نام کرده که امتحانش سال دیگه هستش.
از صبح که پا شدم کلی کار انجام دادم ،مثل همیشه سحر جان کاراشو دقیقه نود انجام میده ، یهو یادم اومد که ای داد بیداد من باید یه خونه تکونی بکنم اینجارو بعد برم ، آخه اون سری که این خونه رو دست مهندس سپردیم کلی خاک گرفتش ، تو این ۵ روز اگه خبری از ما نشد نگران نشینا ، ما هستیم.
خوب دیگه من برم  ، کلی کار دارم که باید تا ساعت ۱۲ تموم کنم.
می ریم که ببینیم بقیه درسا پاس شدن یا نه.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.
مواظب خودتون باشین.
راستی ولنتاین فرنگیتون مبارک ، امیدوارم روز خوبی با عشقتون داشته باشین. ما که قسمت نشد واسه اولین ولنتاین پیش هم باشیم.
اینم واسه عشقم :

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.

میدونی ولنتاین یعنی چی؟ یعنی اینکه یه عاشق واقعی باید به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه.
عاشقتم تا همیشه.

یه عالمه دوستت دارم.


سحربانو

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

کلی خبر دارم.
۱شنبه شب که فک و فامیل محترم تشریف فرما شدن منزل ما ، تا ساعت ۲:۳۰ اینجا بودن ، خیلی خوش گذشت انقده خندیدیم که نگو ، تازه اتفاقای جالبی هم افتاد ، خونواده یکی از عموهام ماجرای من و محسن رو می دونن ، هنوز نیم ساعت از اومدن مهمونا نگذشته بود که زن عمو جان برگشتن طرف من و گفتن : آقا محسن خوبه؟ منو می بینی! مونده بودم چی بگم ، تازشم بگما اصلا هول نشدم ، خوشگل برگشتم گفتم سلام دارن خدمتتون ، همین باعث شد که بقیه مهمونا بپرسن محسن کیه و ... باقیشو برین دیگه ، همه فهمیدن ، حالا نمی دونم زن عمو جان با نیت قبلی حال محسن رو پرسیده که بقیه متوجه ماجرا بشن یا نه ، ولی هر چی بود اتفاقای جالبی رو در پیش داشت ، هر کی یه چیزی می گفت و منم ریز گوش می دادم ببینم چی می گن.
امروز داشتم فکر می کردم به اون روزایی که می خواستم به مامان اینا بگم ، وای چقدر از برخوردشون می ترسیدم ، ولی الآن خیلی خوشحالم آخه همه می دونن که من محسن رو دارم. قربونش برم من.

آها راستی شبش یه اتفاقی افتاد که خیلی دلم گرفت ، البته می دونم بیشترش به خاطر زود رنجی من بوده ولی خوب دیگه کلی به هم ریخته بودم تا فرداش که دیروز باشه ، به محسن گفتم که می خوام ببینمش ، واقعا بهش نیاز داشتم اون لحظه ، نمی دونم چقدر این چیزی که می گمو درک می کنین ولی بعضی وقتا وجود یکی انقدر بهتون آرامش می ده که به خاطرش کلی از خدا ممنون می شین ، منم دیروز همین حس رو داشتم ، نمی دونم چم شده بود ولی واقعا به آغوش محسن احتیاج داشتم ، وای که چه آرامشی گرفتم ازش و حالم خوبه خوب شد.بازم مرسی.
ما قرار بود یکم ولنتاین اولمون رو با تاخیر برگزار کنیم ولی چون من خیلی وقت بود تدارک دیده بودم ، دیگه نتونستم صبر کنم و دیروز یه ولنتاین کوچولو گرفتیم ، این همون کاری بود که می خواستم انجام بدم ، مطمئنم که محسن از اون روزی که پست قبلیمو نوشتم خبر داشت که چه برنامه ای دارم ، با اینکه مثلا من می خواستم نفهمه ها ، خوب چیکار کنم ، نمی تونستم رمزی تر بگم که.
یه سالی هست که بابا تصمیم گرفته خونه رو بریزه واسه بازسازی ، دیگه چند روز پیش تصمیمش جدی شد و گفت تا عید پا می شیم ، یه خونه هم یه کوچه اونورتر دیدیم که ۱ سالی اونجا بشینیم تا کار این خونه تموم شه ، تو این چند روزه هی به مامان اینا گوش زد کردم که خواستگاری باید تو همین خونه برگزار شه ، خوب آخه من این خونمونو خیلی دوس دارم و دوس دارم محسن اینا واسه اولین بار تو این خونه بیان.
خوب فکر کنم ۲۳ اسفند دیگه فیکس شده ، یعنی ۱ ماه دیگه همین ساعتا محسن اینا اینجان. وای چه خوش بگذره. راستی ممنونا ، چقده راهنمایی کردین مارو!!!
راستی از امروز صبح دیگه کارای پروژه رو شروع کردم ، تا الآنش که خیلی خوب جلو رفتم. از صبحی هی می خواستم بنویسم ولی به خودم گفته بودم که باید کاراتو انجام بدی بعد ، به خاطر همین تند تند کارامو انجام دادم.
خوب ببینم دیگه چیزی نمونده؟؟ نه فکر نمی کنم چیزی باقی مونده باشه.تا بعد.
سحربانو

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

ای بابا من بد قول نیستما ، دیروز می خواستم بیام بنویسم ولی یه مهمونیه غیر منتظره نذاشت ، یعنی قرار بود دیشب بنویسم اما یاسمن کلید کرده بود که شب برم پیشش واسه همین نشد ، الانم دیدم بهترین وقته واسه نوشتن ، آخه از قرار معلوم امشب کلی مهمون داریم ، عموهای محترم به اتفاق خانواده هایشان. خیلی وقته ندیدمشونا ، دلم واسشون تنگ شده.
خوب خوب از دیروز بگم ، بالاخره با کلی دردسر محسن رو دیدم ، آخه واسش کار پیش اومده بود و امکان داشت نتونه بیاد که بریم بیرون ، وقتی گفت واسش کار پیش اومده داشت گریم می گرفت ، نمی دونم چراها ، ولی آخه خیلی دلم واسش تنگ شده بود و دلم می خواست حتما ببینمش ، آخرشم دیدمشا ، وای چه حالی داد بعد ۲۰ روز ، من که فقط نیگاش می کردم ، محسن می گفت چرا هیچی نمی گی ، نمی دونست که نمی خوام فرصت دیدنشو از دست بدم ، خلاصه کلی خوش گذشت.
یکم از اوضاع و احوال خونه بگم ، من و محسن خودمون ۲۳ اسفند رو مناسب دونستیم ، آخه پارسال همین روز یا ۲۴ اسفند بود که واسه اولین بار با همدیگه رفته بودیم بیرون ، بعدشم که ۵شنبه است و خوبه دیگه ، مامان که یه بار ازم سوال کرد کی میان من همین تاریخ و گفتم ، مخالفتی نکرد ، امیدوارم همین تاریخ فیکس شه.
البته من و محسن دقیقا نمی دونیم اون روز قرار چه اتفاقی بیوفته و چیا گفته شه ، یا کیا باید باشن. از زوج های محترم خواهشمندیم نظرات و راهنمایی های خود را از ما دریغ‌ نفرمایند. با تشکر.
یه برنامه ای دارم ولی الان نمی تونم توضیح بدم ، آخه محسن اینجارو می خونه ، بعد از انجام شدن برنامه خبرشو بهتون میدم ، نگران نباشین فقط چند روز صبر کنین.
یه چیزایی بگم؟
حس تعلق
احساس آرامش
رضایت
امنیت
اینا احساسایی هستن که من دارم تجربشون می کنم ، دوسشون دارم هم این احساسارو هم اونی رو که این احساسارو به من می ده.
پ.ن: من هنوز کارای پروژه رو شروع نکردم ، تنبلی می کنم هی ، ولی از فردا شروع می کنم ، قول می دم ، من می تونم نه؟؟
سحربانو


 

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

سلام به اهالی محترم وبلاگستان

خوبین همگی ایشالا ، زندگی به کام هست؟؟؟

اااااااااا من یادم رفت یه چیزی بگم ، من اومدددددددددددددم ، ااااا من سحرم دیگه ، منو که یادتون هستش؟!

از ظهر که رسیدم هی می خواستم بیام بنویسم ولی نشد ، خداییش خیلی خسته بودم ، اصلا حال نشستن پشت سیستم رو نداشتم.

اول از همه مرسی که انقده به اینجا سر می زدین و ما رو تنها نذاشتین ، راستشو بخواین امروزی وقتی نظرارو دیدم کلی ذوق نمودم که اینقده به یاد این بنده حقیر بودید ، داخل پرانتز بگم که وقتی محسن جونم تلفنی آمار اینجارو بهم میداد کلی حسودی کردیم بهشون که چرا همیشه به تو انقده نظر میدن ولی به من نه ، بعدشم مهندس می گفتن که اینا همه میان اینجا حال تو رو می پرسن.

از محسن جونمم ممنونم که با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی میومد اینجا می نوشت ، شایدم می تونست بیشتر بنویسه ها! شوخی می کنم مرسی عزیزم.

وای نمی دونین چقده دلم  واسه اینجا تنگ شده بود ، آخه آدم ۲۰ روز از خونش دور باشه دلتنگ همه چیش می شه دیگه. مهم اینه که الآن اینجام ، میام به همتون سر می زنم.

از اردوی امتحانات بگم براتون ، از ۱ بهمن که رفتیم شروع کردیم به درس خوندن ، وای روزای بدی بود اصلا دوسشون نداشتم ، بیچاره محسن جونم که هر سری دلم می گرفت کلی واسش ابراز ناراحتی می کردم اونم همش بهم دلداری میداد قربونش برم ، دیگه کم کم داشتم دچار انواع بیماری های روحی - روانی می شدما ، اگه یکم بیشتر اونجا می موندم فکر می کنم دیگه محسنم منو قبول نمی کرد وقتی بر میگشتم.

البته تا ۲ روز پیش نمی دونستم که امروز می تونم بیام یا نه ، آخه ۲۴ بهمن تحویل پروژه داشتیم ، اما سحر بانو طی یک عملیات شهادت طلبانه ۲ ساعت در دفتر مدیر گروه محترم نیشستن تا تاریخ تحویل پروژه رو به ۳۰ بهمن موکول کردن و سحر شاد و خندون به کانون گرم خانواده برگشت.

این ۲۰ روز نیومدن فقط یه مزیت داشت اونم اینکه از ظهری که رسیدم بسیار مورد توجه الطاف خانواده قرار گرفتم. یک حالی می دهد ، جاتون خالی.

از امتحانا نگم بهتره فقط اینو بدونین که بیشتر سوالات از اطلاعات عمومی بودش ، یعنی من هرچی زور زدم هیچ جای جزوات و کتب پیداشون نکردم ، فعلا که ۳ تا نمره اومده و ۶ واحد پاس شده تا ببینیم بقیه چی می شه ، راستی نهج البلاغه ( همون متون سابق! ) بدترین امتحانم بود.نمره قبولی از این درس می گیریم ، آیا؟؟؟؟

و اما عشق...

خیلی دلم واسه محسن تنگ شده ، یه عالم. بیچاره هر دفعه که صحبت می کردیم من کلی ناراحتی از خودم در می کردم و مهندس رو هم ناراحت می کردم.

راستی یکم دیشب ازش ناراحت شده بودما ، به خودشم گفتم ، ولی الآن همه چی خوبه.

با این اوضاع احتمالا من روز ولنتاین ایرانی و حتی فرنگیش هم اینجا نیستم ، پس خودم یه روز جدید میذارم واسه ولنتاین امسالمون. پارسال این موقع ها بود که کم کم سر و کله محسن پیدا شدش. روزای خیلی قشنگی بود ولی الآن روزامون از اون موقع هم قشنگترن.

واسه امروز بسه دیگه ، نکه عقده ای شده بودم تند تند هی اومدم دارم می نویسم ، بر می گردم ، فعلا تا ۲۵ بهمن در خدمتم.

پ.ن.۱: شواهد حاکی از این می باشد که صاحب خانه محترم بعد از ۵ ماه کم کم به قول های خود دارند عمل می کنند ، فکر کنم این سری که برم اونجا تلفن خونمون وصل شده باشه ، این یعنی ینکه از اونجا هم می تونم بیام اینجا دیگهههههههههههه.

پ.ن.۲: امروز نشد برم محسن رو ببینم ، باید بمونم تا فردا ، من دلم واسش تنگ شده یه عالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم  ، کسی می دونه یه عالم یعنی چقدر؟؟

پ.ن.۳: راستی واسه ولنتاین چیکارا کردین؟ ما که رسم نداریم!  

سحربانو

شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

سلام سلام!عجب طلسمی شده بودیمها! ده روز است اینجا آپ نگردیده خاک و خول از سر و کول دماغمان بالا میرود طوری که اثر انگشت بر همه جای این خانه میماند.شرمنده ملت شریف شدیمها! خلاصه هواداران و دوست جونا باید ما رو در واقع منو ببخشن چون کلید خونه فعلا در دست محسن است!! متاهلین شاید بیشتر درک کنن وقتی کلید خونه در دست آقای خانه قرار میگیرد چجوریا میشه.چیه؟ چرا اینجوری نیگام میکنین؟ خوب من یه کم سرم شلوغ بود دیگه! به خدا اصلا نت هم کم اومدم یعنی رکوردی بود از روزی که با اینترنت کار میکنم.
فقط اینجوری یه کم با شرایطم آشنا بشین که بیل به دست فقط کار و کار مثل تراکتور.آخه این کارگرا هم که رحم ندارن.منو غیرتی کردنو و مجبور شدم خودم وارد عمل بشم.این لوله کشها تقریبا آشنامون هستن میگن این زن گرفتن آدمو به چه کارا که وا نمیداره.خلاصه کار لوله کشی و کف سازی سرویسها و آشپزخونه تموم شد و فعلا در مرخصی هستیم چند روزی.تا خوب خشک بشه و بریم مرحله عایق کاری و بعد هم کاشی کاری.همونطور که گفتم بعد از اتمام این مراحل پرونده طبقه من و سحر بانو رو میبندیم تا بعد عید و بعد از مشخص شدن رایزنی ها در  مجلس خواستگار زنون ادامه اش میدیم. تمرکز رو طبقه بابا جون میکنیم.حسابشو بکنین دو تا آقا بخوان یه خونه رو جابجا و تمیز کنن.خلاصه داستانی داریم تا پایان سال!

اما برسیم به خودم و خودش.اوضاع آبی آسمانی میباشد.فقط دلتنگی یه کم هر دومونو داره اذیت میکنه اما خوب دو تا بچه خوف وقتی به روزای بهتر می اندیشن هم تحمل میکنن هم بیقرار آینده هستن.بانو جان هم امتحانات را تا اینجا دونه دونه با شرایط راضی کننده گذرونده.تا هجدهم هم که این ماراتن ادامه داره.البته معلوم نیست اون روز بیاد یا نه.آخه تحویل پروژه داره.ولی به نظر میرسه تا والنتاین خودشو برسونه آخه اولین والنتاینمونه ها.اما کاش ایرانی ها میتونستن در یه حرکت انقلابی روز ۲۹ بهمن رو جشن میگرفتن تا ایران به تاریخ و پیشینه اش افتخار کنه.اما حیف. و حیف که برای ما مرغ همسایه غازه و در برابر تاریخ پر افتخار ایران ضعف داریم.به جای اینکه سینه سپر کنیم برای عقب نماندن از دنیا تیشه  به ریشه فرهنگ ایرانی میزنیم.
بگذریم.یو هو داغ کردم.الان هم مهمترین معضل میدونم واسه همه شما خریده کادو هستش.امروز یه حرکت زدم ببینم بانو چیکارا کرده دیدم نم پس نداد!! البته من یه قولایی بهش دادم.بدبختی من اینه در خرید اعتماد به نفس ندارم.یعنی حتما باید خودش باشه وگرنه کلی سرگیجه میگیرم.خلاصه یه کاریش میکنم.شما هم کمک کنید.ولی فکر کنم کادوی این مراسم شکلات و شمع باشه و نهایتا یه شاخه گل.
پی نوشت: سعی میکنم دیگه منظم تر آپ کنم.صفحه هات شما رو هم خیلی وقته نخوندم باید وقت بزارم بخونمشون.


محسن

   1      2    >>