سلام به اهالی محترم وبلاگستان
خوبین همگی ایشالا ، زندگی به کام هست؟؟؟
اااااااااا من یادم رفت یه چیزی بگم ، من اومدددددددددددددم ، ااااا من سحرم دیگه
، منو که یادتون هستش؟!
از ظهر که رسیدم هی می خواستم بیام بنویسم ولی نشد ، خداییش خیلی خسته بودم ، اصلا حال نشستن پشت سیستم رو نداشتم.
اول از همه مرسی که انقده به اینجا سر می زدین و ما رو تنها نذاشتین ، راستشو بخواین امروزی وقتی نظرارو دیدم کلی ذوق نمودم که اینقده به یاد این بنده حقیر بودید ، داخل پرانتز بگم که وقتی محسن جونم تلفنی آمار اینجارو بهم میداد کلی حسودی کردیم بهشون که چرا همیشه به تو انقده نظر میدن ولی به من نه ، بعدشم مهندس می گفتن که اینا همه میان اینجا حال تو رو می پرسن.
از محسن جونمم ممنونم که با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی میومد اینجا می نوشت ، شایدم می تونست بیشتر بنویسه ها!
شوخی می کنم مرسی عزیزم.
وای نمی دونین چقده دلم واسه اینجا تنگ شده بود ، آخه آدم ۲۰ روز از خونش دور باشه دلتنگ همه چیش می شه دیگه. مهم اینه که الآن اینجام ، میام به همتون سر می زنم.
از اردوی امتحانات بگم براتون ، از ۱ بهمن که رفتیم شروع کردیم به درس خوندن ، وای روزای بدی بود اصلا دوسشون نداشتم ، بیچاره محسن جونم که هر سری دلم می گرفت کلی واسش ابراز ناراحتی می کردم اونم همش بهم دلداری میداد قربونش برم ، دیگه کم کم داشتم دچار انواع بیماری های روحی - روانی می شدما ، اگه یکم بیشتر اونجا می موندم فکر می کنم دیگه محسنم منو قبول نمی کرد وقتی بر میگشتم.
البته تا ۲ روز پیش نمی دونستم که امروز می تونم بیام یا نه ، آخه ۲۴ بهمن تحویل پروژه داشتیم ، اما سحر بانو طی یک عملیات شهادت طلبانه ۲ ساعت در دفتر مدیر گروه محترم نیشستن تا تاریخ تحویل پروژه رو به ۳۰ بهمن موکول کردن و سحر شاد و خندون به کانون گرم خانواده برگشت.
این ۲۰ روز نیومدن فقط یه مزیت داشت اونم اینکه از ظهری که رسیدم بسیار مورد توجه الطاف خانواده قرار گرفتم. یک حالی می دهد ، جاتون خالی.
از امتحانا نگم بهتره فقط اینو بدونین که بیشتر سوالات از اطلاعات عمومی بودش ، یعنی من هرچی زور زدم هیچ جای جزوات و کتب پیداشون نکردم ، فعلا که ۳ تا نمره اومده و ۶ واحد پاس شده تا ببینیم بقیه چی می شه ، راستی نهج البلاغه ( همون متون سابق! ) بدترین امتحانم بود.نمره قبولی از این درس می گیریم ، آیا؟؟؟؟
و اما عشق...
خیلی دلم واسه محسن تنگ شده
، یه عالم. بیچاره هر دفعه که صحبت می کردیم من کلی ناراحتی از خودم در می کردم و مهندس رو هم ناراحت می کردم.
راستی یکم دیشب ازش ناراحت شده بودما ، به خودشم گفتم
، ولی الآن همه چی خوبه.
با این اوضاع احتمالا من روز ولنتاین ایرانی و حتی فرنگیش هم اینجا نیستم ، پس خودم یه روز جدید میذارم واسه ولنتاین امسالمون. پارسال این موقع ها بود که کم کم سر و کله محسن پیدا شدش. روزای خیلی قشنگی بود ولی الآن روزامون از اون موقع هم قشنگترن.
واسه امروز بسه دیگه ، نکه عقده ای شده بودم تند تند هی اومدم دارم می نویسم ، بر می گردم ، فعلا تا ۲۵ بهمن در خدمتم.
پ.ن.۱: شواهد حاکی از این می باشد که صاحب خانه محترم بعد از ۵ ماه کم کم به قول های خود دارند عمل می کنند ، فکر کنم این سری که برم اونجا تلفن خونمون وصل شده باشه ، این یعنی ینکه از اونجا هم می تونم بیام اینجا دیگهههههههههههه.
پ.ن.۲: امروز نشد برم محسن رو ببینم ، باید بمونم تا فردا ، من دلم واسش تنگ شده یه عالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم ، کسی می دونه یه عالم یعنی چقدر؟؟
پ.ن.۳: راستی واسه ولنتاین چیکارا کردین؟ ما که رسم نداریم! 
سحربانو