Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - اسفند 1386

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
دیگه واقعنی داره عید می شه ها.
چه سالی بود این سال ۸۶. انقده خاطره دارم از این سال که نگو. روزای بالا و پایینی داشتم. می شه گفت ۶ ماه دوم سال همش تو اوج بودم ولی اون نیمه اول اتفاقای بد خیلی افتاده بود.
خوب یه سال دیگه هم تموم شد. به همین راحتی.
۱. دیروز رفتم واسه خرید بیرون ، وای چه خبر بود همش آدم عین این مورچه ها تند تند همه جا می رفتن. خیلی شلوغ بود ولی قشنگ می شد حال و هوای عید رو از همه جا حس کرد. راستی دیروز خاله محسن رو هم بیرون دیدم.
۲. از اون روزی که مهندس با خانوادش اومدن اینجا همش من و مهندس فکر می کردیم راحت تر می شیم ولی این طور که از شواهد پیداست هنوز شرایط همانند قبل است. قرار شده مقدار مهریه و روز نامزدی مشخص شه که فعلا به خاطر عید و این جور چیزا به تاخیر افتاده. یعنی من منتظر نظر پدر جان هستم ، از طرفی هم بابا باید بره ولی کی معلوم نیست که اینم واسه خودش ماجرایی داره. از یه طرفم محسن اینا ۵ فروردین عروسی دعوتن ، خوب من دوس دارم برم باهاش دیگه ولی نمی دونم اصلا می شه یا نه ، کاش بابا خیلی منطقی فکر کنه و اجازه بده من برم ، اصلا باید چه جوری بهش بگم؟ می گما اصلا می گم محسن زنگ بزنه به بابا اجازه بگیره ، چطوره؟!
بابا من می خوام با مهندس برم عروسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
۳. محسن این روزا خیلی سرش شلوغه ، هم کارای مغازه زیاد شده ، هم از اون ور تمیز کردن و جابه جایی خونه ، خیلی خسته می شه. منم همش دلم واسش تنگ می شه ولی خوب می دونم که این روزا نباید زیاد ازش توقع داشته باشم ، چون اون داره به خاطر خودمون زحمت می کشه دیگه.قربونش برم من.
۴. و اما..........
سالگرد دوستیمون پیشاپیش مبارک عزیزمممممممممممم
به به خوشم میاد این روزا همش پر از خاطرست واسم. ۲ روز دیگه یک سال از تاریخ دوستی من و محسن میگذره.  آره بالاخره دوستی ما هم داره یک ساله می شه. وای که چه روزایی داشتیم با هم. فکر کنم محسن اول فروردین حدود ساعت ۹:۳۰ - ۱۰ بهم پیشنهاد دوستی داد. با اینکه یه وقفه ای تو این دوستی پیش اومد ولی بعد انقده چیزای خوب داشت مهندس که من نتونستم ولش کنم ( بگما منم انقده دختر خوبی هستمممممممممممممممم . ااااااا خوب دلم خواست از خودم تعریف کنم. مگه من دختر خیلی خوبی نیستم مهندس؟ ) ولی جدا از شوخی محسن خیلی با اون چیزایی که همیشه تو معیار های من بودم مطابقت داشت و همین مسئله از همه مهمتر بود . به خاطر همه ویژگی های عالیش که وقتی روشون فکر کردم دیدم میشه به محسن تکیه کرد. خوب من یکیو می خواستم که بشه بهش تکیه کرد ، بهم آغوش امنشو هدیه بده و  اون نیاز من به احساس امنیت رو بتونه واسم تامین کنه. و الان همه این چیزارو با محسن دارم. ( یادت نره دوستت دارم ، یه عالمههههههه )
همیشه دعا می کنم منم همونی باشم که محسن همیشه از همراه آیندش انتظار داشته.
امیدوارم سال ۸۷ خیلی خیلی بهتر باشه واسمون از همه نظر و خاطره های خوشگلی بسازیم از روزامون.
احساس خوبی دارم الان ، از ته دل واسه همه دعا می کنم که روزای خوبی رو تو سال جدید داشته باشن.
راستی اول فروردین سالگرد ازدواج مامان و بابا هم هست. ۲۸ مین سالگرد.
سحربانو
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
سلام سلام
قبل اینکه بنویسم رفتم یه سر به صفحه زدم دیدم وااااااااااااای چه خبره همه منتظرن واسه همینم اومدم بنویسم که دوستای خوبمون بیشتر از این منتظر نمونن.
خوب از اولش میگم:
از صبح که من استرس داشتم افتضاح یکم داغ می کردم ، یکم می یخیدم ، خلاصه نمی دونم چم شده بود. همش هم با مهندس اس ام اس بازی می کردیم. همه چی رفت و رفت تا رسید به ساعت ۶ ، دیگه کم کم استرسم بیشتر شد ، نمی شه گفت استرس بود اسمش ، اصلا نمی دونم چه حسی بود. قرار بود عمو و زن عموی من هم تو این مراسم باشن. ساعت ۹ بود که اونا اومدن و قرار بود محسن و خانوادش ساعت ۹:۳۰ بیان. حالا من هی منتظر بودم که محسن اس ام اس بزنه که راه افتادن ولی هیچ اس ام اسی نیومد تا ساعت ۹:۴۵ بود که یهو زنگ درمون صدا خورد ، من زود پریدم دیدم اییییییییییییی داد اینا که پشت درن. یکم از دست محسن عصبی شدم که چرا بهم خبر نداده دارن میان ولی زودی یادم رفت. مامان اینا رفتن جلو در منم تو منتظر موندم تا اونا تشریف آوردن تو ، خوبیش این بود که من داداش محسن و خانومش رو قبلا چند بار دیده بودم و کلی دلم اومد بالا وقتی دیدمشون ولی بابا جون ( بابای محسن ) و خاله ش رو ندیده بودم. با همه سلام علیک کردیم و محسن جونم هم زودی یه سلام کوچولو گفت رفت. منم پریدم تو آشپزخونه. یه نیم ساعتی حرف از همه چی شد منم از تو آشپزخونه گوش وایستاده بودم. تا مامان اومد گفت چای بیار. فکر کنم ۲۰ بار از مامان پرسیدم که اول به کی تعارف کنم. همش می گفتم سحر مواظب باش نریزی ، و بالاخره سحر موفق شد بدون مشکل چای رو تعارف کنه. تازه داشتم به محسن تعارف می کردم یه کوچولو نیگاش کردم ، انقده گوگولی شده بود تو اون کت و شلوار خوشگلش ، فکر کنم اون اصلا منو ندید!
باز دوباره پریدم تو آشپزخونه ، چون حنا ( برادرزاده محسن ) شیطونی می کرد ، دادنش به من ، منم بردمش تو اتاق کلی باهاش بازی کردم ، آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش کلی گنده شده بود ، یه دندون کوچولو هم در آورده بود ، بعدش مامان حنا اومد تو اتاق یکم حرف زدیم و خندیدیم بعد ۳ تایی رفتیم بیرون ، دیگه منم نیشستم اونجا ، ولی از اونجایی که نیشسته بودم فقط بابای محسن تو دیدم بود.
باباشم خیلی مهربون و آروم بودن ، یکم باز حرف زدن و خاطره تعریف کردن تا اینکه یکم حرفا جدی تر شد ، از من و محسن و اینکه قراره چی بشه ، داداش محسن توضیح داده که طبقه محسن داره تعمیر میشه و چند ماه کار داره تا آماده شه ، از اونجایی هم که من تا تابستون درس دارم یا قبل از ماه رمضون یا بعدش پیشنهاد داده شد واسه عروسی. و چون هم من ٬ هم محسن دوست داریم عقد و عروسیمون تو یه روز باشه قرار شد فقط با یه جشن ما به عنوان نامزد به دو تا خانواده ها معرفی شیم. البته بابا می گفت که ۶ ماه زیاده و باید عقد شن که من بعدش بابارو متقاعد کردم که عقد لازم نیستش.
دیگه یکم حرف زدن و کم کم رفتن ، تازه شم محسن موقع رفتن حتی با من خداحافظی هم نکردا.
پ.ن.۱: محسن جونم یه گل خوشگل آورد واسم که ازش عکس گرفتم ولی چون بلد نیستم بذارم اینجا بعد می گم خودش بذاره که ببینینش.
پ.ن.۲: مامان جان با یه ضربه پا یکی از لیوان های چای رو که پایین بود شوت گرفتن!
پ.ن.۳: محسن جان از خجالت هیچی نخورد حتی چایی که من واسش برده بودمااااااا.
پ.ن.۴: حنا کوچولو شده بود گل مجلس ، همه ازش خوششون اومده بود.
پ.ن.۵: اون بند سبز رو هم یه ساعت قبل از اومدن محسن اینا از دستم در آوردمش.
پ.ن آخر: بقیه اخبار را پس از به نتیجه رسیدن صحبت ها به سمع و نظر دوستان می رسانیم.
الان یه حس قشنگ دارم ، خیلی این چند ماه زود گذشت ، چقدر احساس می کنم محسن پسر خوبیه ، چقدر آرومه ، اینکه من و محسن انقده به همه چی فکر کردیم و به اینجا رسیدیم واسم قشنگه ، از اینکه پایه های زندگیمون داره شکل می گیره خوشحالم.
از اینکه من محسن رو دوست دارم و اون خیلی خوب این رو می فهمه و از اینکه ما احساسمون رو واسه هم بدون منت خرج می کنیم خوشحالم.
از اینکه این همه دوستای خوب داریم که تو شادی و غم با هامون هستن و کمکمون می کنن خوشحالم.
خدایا همیشه بهترین هارو جلو پامون می ذاری ، بهمون کمک کن بهترین ها رو به بهترین شکل حفظشون کنیم.
سحربانو
پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

حدودا یک ساعت دیگه باید بریم خونه سحر بانو برای مراسم خواستگاری.حیفم اومد از این لحظات هیجان انگیز و خاطره آفرین ننویسم.یه شادی عجیبی تو وجودم احساس میکنم که تا حالا تجربه اش نکردم.به کمک پدر و داداش و خانومش همه چی در حد عالی فر اهم شده و امیدوارم جلسه خوبی باشه و همه این خوشی ها با انرژی مثبتی که خانواده ها به هم میدن مطمئنا جشن ما تکمیل تر هم میشه.جالبش اینه که هیچکی هیچکیو نمیشناسه تقریبا.البته من که سحر بانو و داداش بزرگشو میشناسم اما خوب کلا جالبه که دو تا خانواده میخوان برای اولین بار اینجوری با هم برخورد داشته باشن.تا اینجا که حدودا یه سال از دوستی ام با بانو میگذره همه چی خوب و مبارک بوده و وجودش یه انرژی خیلی مثبت  واسم بوده.انتخاب همسر واقعا مهمه و احساسم بهم میگه انتخاب خوبی داشتم.و این نوید یه زندگی مدوام و طولانی همراه با خوشی و آرامشه.البته باید حواس هر دومون باشه تا حفظش کنیم.چون درست کردن سخت و خراب کردن با کم کاری خیلی راحت انجام میگیره.زیاد نمیتونم بنویسم فقط میگم این لرزش درون و شادی عمیق واسم خیلی جالب بود.امید وارم از این به بعدش بهتر هم باشه.مرسی از همه.

محسن

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386
سلام سلام
دوستای خوب ما خوبن؟ با حال و هوای عید چیکارا می کنین؟ خونه تکونی ها تموم شده یا نه؟ خریدای عیدتون چی؟ چیزای خوشگل خوشگل خریدین دیگه!
خیلی وقت بود ننوشته بودیما  ، آخه من ۳ روزه رفتم دانشگاه ببینم چه خبره دیدم ای بابا کاش نمی رفتم هیچ کلاسی که تشکیل نشد فقط ره آورد این سفر حضور در جلسه دفاعیه یکی از بچه ها بود و گرفتن فرم کارآموزی. دومیش که هیچی ولی اولیش آقا ما انقده یه جوری شدیم ، انقده حسودی در کردیم واسه خاطر اون دختره ، آخه آخرش بهش گفتن ورود شما را به جامعه مهندسین معمار تبریک می گوییم ، بعدش سحربانو جون هی دلش خواست که زودی درسش تموم شه تا به اونم اینو بگن.
این از سفرمون ، دیروزم که برگشتم ، در عرض ۵ ساعت ، اومدم خونه ، ناهار خوردم ، دوش گرفتم ، آرایشگاه رفتم ، برگشتم خونه ، آماده شدم که برم عروسی. 
تا آخر شبم که عروسی بودیم ، جای همه دوستان خالی خوش گذشت. شبم که خسته و کوفته افتادیم رو تخت.
خوب خوب فردا ۵ شنبه ست ، محسن اینا قراره ساعت ۹:۳۰ بیان خونمون . انقده خوشحالم که فردا محسنو بعد از چند روز می بینم اونم تو کت و شلوار تازه ش ( لباس من که لو رفت بذارین لباس مهندس رو هم لو بدم ، یک کت و شلوار طوسی با راه راه های یاسی . پیراهنشم یاسیه. ) آخی فکر کنم خیلی گوگولی می شه.
پارسال ۲۳ اسفند من و محسن واسه اولین بار با هم رفتیم بیرون ، البته اون موقع هنوز با هم دوست نشده بودیم و فقط به خاطر آشنایی قبلی که داشتیم رفتیم یکم با هم صحبت کنیم. و فردا بعد از یک سال محسن با خانواده ش میان خونه ما.
فکر کنم آپ بعدی می مونه واسه بعد ۵ شنبه ، هنوز خیلی کار دارم که باید انجام بدم ، واسم دعا کنین یه وقت خراب کاری نکنم. ( منظورم همون چای آوردن و ایناستا )
دوستون داریم. همیشه حرفاتون بهم دلگرمی می ده. مرسی.
تا بعد.
سحربانو
پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386

با عرض سلام به دوستان گرامی ، امروز  ۱۶ اسفند سال ۱۳۸۶ می باشد. اااااااااااا خوب می دونم شما همتون ماشالا تو تقویم و این چیزا هستین ولی خواستم تاکید کنم که قشنگ یادتون بمونه. آخه پارسال یعنی ۱۶ اسفند سال ۱۳۸۵ حوالی غروب ما یک چتی داشتیم با مهندس جان ، آخه بگما از چند وقت پیشش به هم ایمیل می زدیم ( بنا به آشنایی قبلیمون ) بعدش که اون روز یهو با هم آن بودیم ، اولش کلی از هم گلگی کردیم که چرا تو این همه سال خبری از هم نمی گرفتیم و کم کم حرف از خودمون شد و در کلی بهت و حیرت بودیم که یه دفعه فهمیدیم اون پسری که ما همش این چند وقته بیرون می دیدیم و کلی به وجودش عادت کرده بودیم همین محسن خودمون بوده. حالا از یه طرف خوشحال بودیم که اون پسره رو شناختیم ( چون همش واسمون جای سوال داشت که اون کیه ، آخه یه جورایی حس می کردم که اونم دنبال من می گرده ) هم یه جورایی معذب بودیم ، آخه تا قبل اون من همیشه تو ایمیل هام یا وقتی با محسن چت می کردم اونو با اسم فامیلش مخاطب قرار می دادم و اونم به عنوان مسئول سایتی که من مخاطبش بودم و یکم فراتر به خاطر دوستی کوچولویی که محسن با داداش بنده داشتن. ( اینم بگم که تو همه اون سالها که من محسن رو می شناختم ، یعنی تو مدت ۴ سال فکر کنم ، من اصلا محسن رو ندیده بودم و نمی دونستم کیه ، یعنی از نظر ظاهری ) خلاصه بگم ۱۶ اسفند یه شروع بود واسمون و کم کم همه چی شروع شد که مصادف با روزاش یا من یا محسن تعریف می کنیمشون.
واسه همین امروز یه روز خوب واسه منه و شاید بعدها این روزم جشن گرفتیم.
۱۶ اسفندمون مبارک محسن جونم.
خوب منم دعوت به بازی شدم و روی لیمو جون رو زمین ننداختیم.
من آهنگ زیاد گوش میدم و از خیلی هاشونم خوشم میاد ، شاید اسم بردن از ۷ تا آهنگ از بین اون همه آهنگای قشنگی که دوسشون دارم خیلی سخت باشه ، اما به خواسته لیمو جون این کارو می کنم ولی هیچ ترتیبی واسه انتخابام قائل نمی شم.
اینا جزو آهنگ قشنگامن ، خواننده های قدیمی رو ترجیح می دم به جدیدا ، البته تو جدیدا هم پیش میاد که از آهنگی خوشم بیاد. هیچ وقت از خواننده خاصی خوشم نیومده ، شاید از یه خواننده فقط از یه آهنگش خوشم بیاد ، خلاصه اینم سلیقه منه دیگه:
از هایده آهنگ "وقتی میای صدای پات از همه کوچه ها میاد ..." که خیلی دوسش دارم.
از ابی که خیلی از آهنگاشو دوس دارم ولی از همه بیشر از این آهنگش خوشم میاد و بیشتر شبای دانشجویی اینو گوش می دادیم " نه ۱ دل نه ۱۰۰۰ دل همه دل های عالم همه دل ها رو می خوام که عاشق تو باشم ... " و یه آهنگ دیگه ش "کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری..."
آها از آصف اصلا خوشم نمیومده ولی یه آهنگیشو خیلی دوس دارم " امشب تموم عاشقا با ما می خونن یک صدا..."
از این آهنگ امید هم خوشم میاد "امشب می خوام مست بشم..."
یه آهنگی داره بیژن مرتضوی نمی دونم الآن درست می گم یا نه ولی خیلی دوسش دارم "........" ااااااااا خوب چیکار کنم هر چی فکر کردم یادم نیومد چی بود ولی مطمئن باشین خیلی قشنگ بودا.
یه آهنگی هم از سیاوش قمیشی هست  "هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم..."
از شواهد معلوم شده که من باید ۷ نفر رو به این بازی دعوت کنم ، خوب منم همدل جون ، خزر جون ، رها جون ، ۲تا مستانه جونا ، فرناز جون و شمیم جون رو به این بازی دعوت میکنم. میخواستم هانیه رو هم دعوت کنم که دیدم اون عروسیشه فعلا سرش شلوغه.
پ.ن: راستی من رفتم واسه روز خواستگاری یه دامن گرفتم ، چون نمی خواستم  خیلی خانومانه باشه یه دامن برداشتم تا زیر زانومه ، یه کوچولو پایینش فونه ، بعدش رنگشم طوسیه ، یکم روش کار شده ست ( با پارچه ) بعدش یه گل خوشگلم کنارش داره. چه جوریاست به نظرتون؟ اصلا با این توصیفات من فهمیدین چه شکلیه؟!
یه بلوز ست هم باهاش گرفتم ، اسپرت شده ولی دوسش دارم. نظر مهندس هم واسم مهمه ولی خوب نمی بینتش تا اون شب.
یه پ.ن دیگه: محسن این روزا خیلی خسته شده هم کار زیاد مغازه هم کارای خونه که شرح ما وقع رو خودتون تو پست قبلی دیدین. قربونش برم من.
آخرین پ.ن: کم کم دارم استرس می گیرم ، یه هفته مونده ، محسنم دیشب می گفت که استرس داره. بیشتر استرسمون اینه که اون شب چه اتفاقی قراره بیوفته و چیا گفته شه. واسمون دعا کنین ، خوب؟
سحربانو

 


 

   1      2    >>