Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - فروردین 1387

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387

به به چه روزایی
سلام دوست جونا ، خوبین؟
خوب به سلامتی ها عکاس هم پیدا شد ، من خیلی رو عکاس وسواس به خرج دادم ، آخه اصلا دلم از این عکسا نمی خواست که می گرفتن با فتو شاپ پشت عکس و درست می کردن. دوس داشتم عکس تو آتلیه گرفته شه. واسه همین کلی گشتم تا اون چیزی که دلم می خواد رو پیدا کنم و بالاخره پیداش کردم.
برنامه عکاس هم هماهنگ شد. با آرایشگر هم صحبت کردم ، بهم می گفت ساعت ۱ آماده باشی خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم یکم با این مخم فکر کردم که نهایتش ما ۱ ساعت عکس بندازیم بعدش تا ساعت ۹ چیکار کنیممممممممممم.
بعد به خانومه گفتم که ما مراسم عقد نداریم ، باز نگرفت گفت ۳ آماده باشی خوبه؟؟؟؟ امروز دیگه رفتم باهاش صحبت کردم گفتم عکاس گفته ۷ بیاین واسه عکس و بالاخره قرار شد که من ساعت ۶:۳۰ تا ۷ آماده باشم.
۲شنبه رفتیم دنبال پارچه و شال ، وای چقدر سخته خرید کردن ، یه عالمه تلاش کردیم که بخریم و کار رو تموم کنیم که همین طور شد و خریدهامون تموم شد. از دست این محسن ! اصلا نظر نمی ده. هی تو این پارچه فروشی ها می گفتم بابا تو هم بگو که این خوبه یا نه ، اونم هی می گفت هر چی دوس داری بردار. آخرشم نظر ندادا ٬ تا من خودم یه چیز انتخاب کردم. راستی من از یه پارچه اولش خوشم اومده بود که فقط ازش ۱.۳۰ داشت واسه همین مجبور شدم یکی دیگه رو بردارم که محسن جونم بعدش گفت اونم برمی داریم چون خوشت اومده بود. من الآن ۲ تا پارچه خوشگل دارم که دوس دارم زودی بدوزمشون. یعنی بدم واسم بدوزنشون!

دنبال کارت هم رفتیم. البته ما قرار نبود کارت بگیریم واسه نامزدی ولی مدیریت تالار گفتن که احتیاط شرط عقل است ، واسه همینم ما رفتیم یه کارت ساده ی خوشگل سفارش دادیم که قرار شده امروز آماده بشه.
۳شنبه کلی دنبال کفش گشتم ، مگه پیدا می شد ، همشون ماشالا یه متر پاشنه داشتن ، از اونجاییم که من شخصا نمی تونم با کفشای پاشنه بلند راحت راه برم چه برسه به رقصیدن و از اونجایی هم که من کمی قدم بلند بید! کلی گشتم تا یه چیز مناسب پیدا کردم.
امروز می ریم حلقه هارو بگیریم و کارت هارو. فقط امیدوارم آماده باشن.
همه وسیله ها هم پیش من مونده که امروز به محسن تحویل می دم که اونا روز بله برون بیارن دیگه ، مثلا ما ندیدیمشون!! راستی ما شب قبل نامزدی یعنی ۴ اردیبهشت بله برون داریم که بزرگا بیان واسه مهریه و اینجور حرفا. من هیچ وقت مهریه دوس نداشتم کلی هم با بابا حرف زدم سر این قضیه ولی به قول محسن بعضی وقتا آدم مجبور می شه چیزایی که دوس نداره رو  قبول کنه. اینم از هموناست. بابا تو آخرین صحبتی که با من داشت گفته بود ۶۰۰-۷۰۰ تا (اونم به خاطر اون همه حرفی که من زده بودما) ، اما قطعی بهم حرفی نزده. احتمالا اونم تا شنبه - یکشنبه معلوم میشه.
۱. من فردا میرم دانشگاه تا ۱ شنبه شب فکر کنم برگردم. اومدم حتما از حال و احوالمون می نویسم.
۲. مواظب خودتون باشین.
۳. راستی تو حلقه هامون تاریخ زدیم ۸۷.۲.۵ .
سحربانو

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
سلام
اول از همه بگم هر چقدر دلتون می خواد تو دلتون غرغر بزنین ولی به خدا اصلا نشد آپ کنم ، تازه بیشتر می تونین سر محسن غرغر بزنین چون وقتی من اینجا نبودم اون می تونست بیاد بنویسه ها.
خوب بازم معذرت به خاطر غیبت طولانیمون. و ممنون به خاطر اینکه اینجارو تنها نذاشتین.
بذارین از اول براتون تعریف کنم:
از اونجایی که من ۳ روز تو هفته می رم دانشگاه و بقیه روزارو بر می گردم خونه ، واسه همین وقتایی که اونجام به اینترنت دسترسی ندارم ، روزایی که اینجا بودم هم الان واستون می گم چه جوریا بوده.
جونم براتون بگه هفته پیش ما فهمیدیم که بنا به دلایلی باید تاریخ نامزدی یه هفته بیاد جلو ، یعنی بشه ۵ اردیبهشت. این خودش یعنی اینکه ما یه هفته از وقتمون رو از دست داده بودیم. واسه همین از همون ۲ شنبه هفته پیش که من رسیدم کارا شروع شد.
دوشنبه رفتیم دنبال تالار. یه چند تایی دیدیم تا بالاخره یه تالار رو رزرو کردیم ، بماند که چه اتفاقایی این وسط افتاد ، حالا جالبیش اینه که ظرفیت تالار ۷۰۰ نفره و مهمونای ما ۲۰۰ نفر ، یه جورایی همه تو کف هستن که ما اونجا رو واسه نامزدی گرفتیم ، به قول محسن که می گه جشن با شکوهی می شه.
راستی همون شبش واسه اولین بار من و محسن در سطح شهر چرخیدیم که کلی خوش گذشت.
سه شنبه قرار شد بریم واسه پیدا کردن لباس و خرید انگشتر نشون. از ساعت ۵ رفتیم و تا ۱۲ ، هر چی مغازه بود زیر پا گذاشتیم ، بیشتر لباسایی که می دیدیم به درد مهمونا می خورد نه من به عنوان عروس خانوم! دیگه داشتیم نا امید می شدیم که تو نمایندگی مژگان یه لباس خوشگل پیدا کردیم ، سفید و آبیه که روش کار شده ست. من که خیلی دوسش دارم. محسن هم دوسش داره. البته شالش یکم لک داشت که گذاشتیم واسمون بشورنش.
بعدش رفتیم دنبال نشون ، که یه انگشتر طلا سفید با نگین گرفتیم که هم شیک هم خوشگه. فقط یکم تنگ بود که آقاهیه گفت واسمون درستش می کنه. بعدش یه جفت رینگ ساده طلا سفید هم سفارش دادیم که قرار شده این هفته ۴شنبه آماده شه. آخر شب هم شام خوردیم و برگشتیم خونه.آهان یه قرآن هم خریدیم.
چهارشنبه صبح من رفتم دنبال آرایشگاه که بالاخره واسه پنجم هماهنگ کردمش. شبش هم رفتیم تالارو دیدیم و بعدش رفتیم که نشون و شال لباس رو بگیریم.
۵ شنبه هم که من رفتم دانشگاه تا دیشب که برگشتم.
حالا فقط عکاس مونده و بقیه کارای کوچولو.
از الان استرس گرفتم ، تازه می فهمم هانیه چی می گفت. هی می گم نکنه برم آرایشگاه بعد اون چیزی بشم که دوست نداشته باشم. البته من کاراشو دیدم. ولی خوب می گم حالا اگه سر من بد درست کنتم چی؟!!!
۱.واقعا دلم واسه اینجا تنگ شده بود.
۲.دیگه نمی گم محسن می نویسه ، خودم به هر سختی شده میام هی می نویسم.
۳.من هنوز باورم نمی شه ۵ اردیبهشت نامزدیمونه ها. چقدر زود گذشت. وای خدایا ممنونم.
۴.واسمون دعا کنین.
سحربانو
پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387
سلام سلام
خیلی وقت بود ننوشته بودما. الانم دیدم بهترین وقته واسه نوشتن.
انقده کار و مهمون بازی داشتیم که اصلا فرصت نمی شد. خوب دوستان عزیز خودم می بینم که تعطیلات تموم شده و همه برگشتن به روال عادی زندگیشون. امیدوارم دوستای خوبمون امسال یه عالمه خبرای خوب واسمون داشته باشن. راستی امسال ۲ تا نی نی وبلاگی هم داریما ، گلک و عسلک. اینا دیگه بچه های ۸۷ می شن.
خوب جونم براتون بگه نامزدی نیمه عمومی برگزار می شود. یعنی فامیل و دوستای نزدیک. تاریخ احتمالیش هم میشه واسه ۱۲ اردیبهشت. یه تالار کوچولو هم رزرو کردیم که البته وقتی تاریخ قطعی مشخص شه با محسن می ریم که هم بیعانه بدیم هم محسن ببینتش. برا یه جشن نامزدی جای بدی نیست ، اصلا بزرگم هست. فقط ما دوس داشتیم که یه جایی رو بگیریم که بتونیم جشن رو مختلط برگزار کنیم.
همه اینا به کنار سحربانو جون هنوز نه لباس داره ، نه می دونه کجا باید بره آرایشگاه. یکم استرس گرفتم. فردا هم باید برم دانشگاه. فکر کنم این چند ماه رو من هر هفته بیام خونه ، خدا به من صبر بده که باید هفته ای ۲ بار این راه رو طی کنم.
امروز با محسن میریم خرید. اگه بشه و وقت کنیم قرار یه چند جا لباس هم ببینیم.
راستی از ۱۳ به در چه خبرا؟
وای به من که خیلی خوش گذشت ، جای همه خالی بود اونجا. من دوس داشتم محسن با ما بیاد ، به مامان گفتم مامانم گفت که چه خوب بیاد ، واسه چی می خواد خونه بمونه امروز. اما امان از دست این داداش بزرگتر داشتن. کلی رو مخش کار کردم که رضایت داد. البته اومدن محسن به این همه تلاش می ارزید. مامان گفت من خودم باید به محسن زنگ بزنم ، منم با تعجب گفتم باشه. شمارشو گرفتم دادم مامان ، مامان هم از محسن دعوت کرد که با ما باشه. خلاصه مهندس ساعت ۱۲ به ما پیوست و تا ۸ با هم بودیم.
هر چند من نمی تونستم زیاد به مهندس نزدیک شم ( چون می دونستم ۱۰۰۰ تا چشم داره ما دو تا رو می پاد که چیکار می کنیم!! ) ولی اینکه محسن باهامون بود دلمو آروم می کرد. تازه بعضی وقتا هم مجبور بودیم با اس ام اس با هم حرف بزنیم ولی کلی خوش گذشت. یه عکس ۲ نفره هم گرفتیم که من خیلی دوسش دارم.
راستی من دلم شیطونی می خواست ، کلی از این فش فشه خوشگلا داشتیم من هی با ذوق می گفتم بریم بترکونیم ، هی این محسن می گفت تو دیگه بزرگ شدی عزیزم.
پ.ن.۱: تو ۱۳ بدر عمو اینا ، خاله و یاسمن اینا هم بودن. همشون آقای گلمو دیدن. خیلیاشونم گفتن ما دو تا خیلی شبیه همیم. آره؟؟؟
پ.ن.۲: همه می خواستن بدونن من پارسال چه مدلی سبزه گره زده بودم ، منم روشم رو بهشون یاد دادم. دخترای دم بخت با کمترین هزینه با یک تماس می توانید این دستورالعمل را داشته باشید.
پ.ن.۳: امسال من و محسن با هم سبزه گره زدیم.
پ.ن.۴: الان محسن خوابه و قراره من ساعت ۴.۳۰ بیدارش کنم که آماده شه بریم بیرون. ولی من که بهش نمی گم آپ کردم ، تا شب که برگشتیم بهش می گم.
پ.ن.۵: ما هم که دیگه رفتنی شدیم ، احتمالا خیلی کمتر می تونم بنویسم ولی از محسن جونم می خوام که اگه من وقت نکردم اون بیاد خبرارو اینجا بنویسه.
پ.ن.۶: دعا یادتون نره واسه ما ها. نمی بخشمتون اگه تا اینجا رو بخونین ولی واسه ما دعا نکنین. شوخی کردم هر کی دلش مثل دل ما کوچولویه و می دونه تو دل ما چی می گذره واسمون دعا کنه یه دنیا ممنونم هستیم.
پ.ن.۷: یه چشم به اینجاست یه چشم به تلویزیون ، تا الان جلو بودیما ، تازه یه گل خوردیم ، به خاطر همین ۱ دقیقه سکوت می کنیم.
وای برم کلی کار دارم. قربون همگی.
سحربانو
سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
به به ، به به سال نو همگی مبارک ها باشه ، می بینم که من تو پست قبلیم یه به به گفتم این مهران مدیری از من تقلید کرده هی هر شب ۲۰ بار می گه به به ، به به
خوب دوستای عزیز که همه تو تعطیلات و خوش گذرونی هستن و صفا. ایشالا به همه خوش بگذره بعد بیاین هی تو وبلاگاتون بنویسین ما بخونیم کیف بکنیم.
ای مردم چی می خواین از جون این شمال ، نیاین آقا خبری نیست اینجا ، وال نمی دونین چه خبره ، ترافیک به صورت افتضاحی همه رو کلافه کرده ، ما هم که مهمون نواااااااااز. فکر می کنم این ترافیک تا ۱۶ فروردین با ماست. ما هم مجبوریم واسه کارامون پیاده رفت و آمد کنیم چون زودتر به نتیجه می رسیم ( اصلا فکر نکنین که کسی به من ماشین نمیده ببرم بیروننا! )
یه چیزی بگم؟ من و محسن نه تونستیم ولنتاین رو با هم جشن بگیریم ، نه تونستیم سالگرد دوستیمون رو با هم باشیم و جشن بگیریم این جوری پیش بره میترسم نتونیم روز عروسیمون رو هم با هم باشیم!
خوب من دلم کوچیکه دوس دارم روزای خوبمون با هم باشیم ولی نمی شه هیچ وقت ، یا من نیستم یا محسن کار داره ، خلاصه نشده تا حالا ، چرا؟؟؟ من دلم جشن ۲ نفره می خواست خوب!
این از روز اول فروردین که سالگرد دوستیمون هم بود ، آها راستی محسن زنگ زد به مامان و بابا سال نو رو تبریک گفت ، قربونش برم من. بعدشم من زنگیدم به بابا جون سال نو رو تبریک گفتم. می بینین چه عروس گلی هستم من؟!!!
دیگه چه خبر بود؟ آها راستی بالاخره با کلی حرف و کار کردن مامان رو مخ پدر جان دیشب با محسن جونم اینا رفتیم عروسی یکی از دوستاش ، واسه اولین بار بود که می خواستم با محسن برم تو یه جشن ، من اصلا آدم خجالتی نیستم که اگه یکی رو تازه ببینم خیلی قرمز شم ولی بعضی وقتا شرایط به آدم فشار میاره ، مثلا پیش بابا جون هنوز یکم خجالت می کشم ، خوب می شم بعد نه؟ ولی دیشب خیلی باحال بود ، با یه اکیپ از دوستای محسن اینا بودیم ، خیلی خوش گذشت. وای واسه اولین بار هم رقصیدن مهندس رو دیدم ، هم کلی با هم رقصیدیم. من دلم باز از این عروسی های با مهندس می خواد که.
و اما برنامه نامزدی ، تا آخر هفته مشخص می شه که اصلا این جشن خصوصی برگزار میشه یا نیمه عمومی. و تاریخ احتمالیش ولی نهایت فکر کنم اوایل اردیبهشت باشه.
پ.ن.۱: ما هر چی موندیم مهندس بنویسه دیدیم نه بابا همین جوری وایستیم حالا حالا ها باید منتظر موند. بنابراین خودمون دست به کار شدیم.
پ.ن.۲: یه چیزی می خوام به مهندس بگم این روزا هی روم نمی شه ، آخه ما قرار بود روز خواستگاری عکس بگیریم که یادگاری بمونه ، من کلی عکس گرفتم فردای خواستگاری ریختم تو لب تاپ ، ولی ۱-۲ روز بعد که اومدم ببینم دیدم فایلش اصلا نیست ، هر کاری کردم پیدا نشد ، اصلا یادم نبود که سیستمم به خاطر ویروسی که داره قاط زده و نباید عکسای به این مهمی رو توش می ریختم ، بعدش کلی به خودم بد و بیراه گفتم که چرا عکسارو نریختم تو کامپیوتر خونه. از اون روزم هی می خوام به محسن بگم ولی روم نمی شه. ببخشید مهندس.
پ.ن.۳: دیشب کلی عکس انداختیم ، انقده دلم می خواد ببینمشون که چه جوری شدن.
پ.ن.۴: چرا هیچ کی اینجا بهمون سالگرد دوستیمون رو تبریک نگفت؟؟؟
پ.ن.۵: حرفی نمونده دیگه. فقط ...
قربونت می شم من ، برات می میرم!
سحربانو