به به چه روزایی
سلام دوست جونا ، خوبین؟
خوب به سلامتی ها عکاس هم پیدا شد ، من خیلی رو عکاس وسواس به خرج دادم ، آخه اصلا دلم از این عکسا نمی خواست که می گرفتن با فتو شاپ پشت عکس و درست می کردن. دوس داشتم عکس تو آتلیه گرفته شه. واسه همین کلی گشتم تا اون چیزی که دلم می خواد رو پیدا کنم و بالاخره پیداش کردم.
برنامه عکاس هم هماهنگ شد. با آرایشگر هم صحبت کردم ، بهم می گفت ساعت ۱ آماده باشی خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم یکم با این مخم فکر کردم که نهایتش ما ۱ ساعت عکس بندازیم بعدش تا ساعت ۹ چیکار کنیممممممممممم.
بعد به خانومه گفتم که ما مراسم عقد نداریم ، باز نگرفت گفت ۳ آماده باشی خوبه؟؟؟؟ امروز دیگه رفتم باهاش صحبت کردم گفتم عکاس گفته ۷ بیاین واسه عکس و بالاخره قرار شد که من ساعت ۶:۳۰ تا ۷ آماده باشم.
۲شنبه رفتیم دنبال پارچه و شال ، وای چقدر سخته خرید کردن ، یه عالمه تلاش کردیم که بخریم و کار رو تموم کنیم که همین طور شد و خریدهامون تموم شد. از دست این محسن ! اصلا نظر نمی ده. هی تو این پارچه فروشی ها می گفتم بابا تو هم بگو که این خوبه یا نه ، اونم هی می گفت هر چی دوس داری بردار. آخرشم نظر ندادا ٬ تا من خودم یه چیز انتخاب کردم. راستی من از یه پارچه اولش خوشم اومده بود که فقط ازش ۱.۳۰ داشت واسه همین مجبور شدم یکی دیگه رو بردارم که محسن جونم بعدش گفت اونم برمی داریم چون خوشت اومده بود. من الآن ۲ تا پارچه خوشگل دارم که دوس دارم زودی بدوزمشون. یعنی بدم واسم بدوزنشون!
دنبال کارت هم رفتیم. البته ما قرار نبود کارت بگیریم واسه نامزدی ولی مدیریت تالار گفتن که احتیاط شرط عقل است ، واسه همینم ما رفتیم یه کارت ساده ی خوشگل سفارش دادیم که قرار شده امروز آماده بشه.
۳شنبه کلی دنبال کفش گشتم ، مگه پیدا می شد ، همشون ماشالا یه متر پاشنه داشتن ، از اونجاییم که من شخصا نمی تونم با کفشای پاشنه بلند راحت راه برم چه برسه به رقصیدن و از اونجایی هم که من کمی قدم بلند بید! کلی گشتم تا یه چیز مناسب پیدا کردم.
امروز می ریم حلقه هارو بگیریم و کارت هارو. فقط امیدوارم آماده باشن.
همه وسیله ها هم پیش من مونده که امروز به محسن تحویل می دم که اونا روز بله برون بیارن دیگه ، مثلا ما ندیدیمشون!! راستی ما شب قبل نامزدی یعنی ۴ اردیبهشت بله برون داریم که بزرگا بیان واسه مهریه و اینجور حرفا. من هیچ وقت مهریه دوس نداشتم کلی هم با بابا حرف زدم سر این قضیه ولی به قول محسن بعضی وقتا آدم مجبور می شه چیزایی که دوس نداره رو قبول کنه. اینم از هموناست. بابا تو آخرین صحبتی که با من داشت گفته بود ۶۰۰-۷۰۰ تا (اونم به خاطر اون همه حرفی که من زده بودما) ، اما قطعی بهم حرفی نزده. احتمالا اونم تا شنبه - یکشنبه معلوم میشه.
۱. من فردا میرم دانشگاه تا ۱ شنبه شب فکر کنم برگردم. اومدم حتما از حال و احوالمون می نویسم.
۲. مواظب خودتون باشین.
۳. راستی تو حلقه هامون تاریخ زدیم ۸۷.۲.۵ .
سحربانو






)
، یا من نیستم یا محسن کار داره ، خلاصه نشده تا حالا ، چرا؟؟؟ من دلم جشن ۲ نفره می خواست خوب!
، خوب می شم بعد نه؟ ولی دیشب خیلی باحال بود ، با یه اکیپ از دوستای محسن اینا بودیم ، خیلی خوش گذشت.
من دلم باز از این عروسی های با مهندس می خواد که.


