Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - اردیبهشت 1387

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام سلام
اول از همه اعلام کنم که ما حالمون خیلی خوبه ، چرا انقده نگران شدین و از ما می پرسیدین آخه؟؟؟ اااااااااااااااا نیگا کن تو رو خدا ، می خندی؟ نباید یه حالی از ما می پرسیدین شما؟
شوخی می کنما دوست جونام.
این قافله ی عمر عجب می گذرد!
بابا این روزا هی هی دارن تند تند میرن ، انقده هم سرم کار ریخته بود که اصلا وقت نمی کردم که یه سری به اینجا بزنم.
بعد از اینکه محسن اینجا نوشت هی می خواستم بیام یه خودی نشون بدم ولی نمی شد تا بالاخره امروز که در یک عملیات انتحاری ( درست نوشتم؟؟ ) این کارو کردم.
روزها داره به خوبی و خوشی می گذره ، جمعه ها میرم و یک شنبه ها بر میگردم. روزایی که اینجا تقریبا همش با محسنم ( البته فقط غروبا ها ) کلی با هم میگردیم ، یا من میرم اونجا یا اون میاد اینجا پیش ما. روابط که بیشتر میشه حرفها و انتظارات هم بیشتر میشه. یکی دو باری سر موضوعاتی که پیش میومد با هم بحث کردیم که البته زود تمومش کردیم و به نتیجه رسیدیم.
- ۵شنبه هفته پیش در یک خرید جانانه اولین خرید مشترک رو واسه خونه آیندمون کردیم. اگه گفتین چی خریدیم؟؟؟ اولش من هی به محسن می گفتم نمی خواد بخری ، ولی خدارو شکر که محسن به حرفم گوش نکرد و خریدش. آخه الان خیلی دوسش دارم. اااا نفهمیدین چی بود؟ یه عروسک مورچه خوار گرد توپولی خیلی نرم. وااااااااااای خیلی قیافه ش احمقه ، انقده دوست داشتنیه که نگو. پسرمونه. البته فعلا پیش منه. اسمشم گذاشتیم ابراهیم. گفته باشم هر کی به اینجا سر بزنه باید از این به بعد حال اونم از ما بپرسه ها.
- همون ۵شنبه ساعت اا شب تو یه مسیر ۲۵ کیلومتری ۶تا ایست بازرسی بود که ۳تاش به ما گیر دادن. کلی هم اعصابمون به هم ریخت. هر کدومشون یه جور مارو بازخواست می کردن. یکی نیست به اینا بگه بابا برین فکر نون باشین که خربزه آبه!!! ( اصلا ربطی داشت به موضوع؟ )
- اهان عکسامون و فیلممون آماده شد. انقده نیگاشون کردم که نگو. فیلمو که دیگه حفظ شدم. خیلی ساده و شیک شدن همشون. یه دونه از عکسارم بزرگ کردیم که بعدش بزنیم تو خونمون.
- داشت یادم میرفتا ، از امروز برنامه کارورزی بنده شروع شد. امروز از ساعت ۸.۳۰ رفتم تا ۱۲ . تو شهرداری قسمت امور ساختمانی. کار زیادی ازم نمی خوان ، اصلا اجباری هم نبود برم ولی من چون صبح ها بیکار بودم خودم خواستم که برم. امروز که رفتم بیشتر پرونده هارو می چرخیدم و نقشه هارو نیگا میکردم. کلا باحال بود.
- اینم یه جا خوندم خیلی خوشم اومد ، حتما نگهش می دارم که همیشه یادمون باشه:
۱. هیچوقت هر دو در یک زمان عصبانی نشوید.
۲. هیچوقت سر همدیگر فریاد نزنید مگر وقتی که خانه تان آتش گرفته باشد.
۳. اگر قرار است یکی از شما در یک بحث پیروز شود، بگذارید که آن برنده همسرتان باشد.
۴. اگر می خواهید انتقاد کنید، این کار را با عشق انجام دهید.
۵. هیچوقت اشتباهات گذشته را دوباره وسط نکشید.
۶. از همه دنیا به خاطر همسرتان بگذرید.
۷. تا بحثی را به سرانجام نرسانده اید، به خواب نروید.
8. سعی کنید حداقل روزی یکبار حرفهای محبت آمیز به شریک زندگیتان بزنید.
۹. اگر خطایی مرتکب شده اید، آن را بپذیرید و عذر خواهی کنید.
10. به یاد داشته باشید که برای منازعه همیشه دو نفر لازم است.
قبولشون داری مهندس؟
سحربانو
جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387

 سلام علیکم.خوب هستین شما؟ دماغتون توپول موپول هست؟چرا اینجوری نیگام میکنید؟خوب
نمیتونستم بیام بنویسم دیگه.تازه امروز بانو طی یک اس ام اس محسن افکن از ما خواست
که وقت بزارم یه ساعت و صفحه رو به روز کنم چون ایشون بعد یه هفته استراحت رفتن شهر
دانشگاهی شون تا دوباره علم آموزی نمایند و برای خودشان کسی بشوند.کلی خجالت کشیدیم
از این اس ام اس.ولی خدایی تصمیم داشتم یه یادداشت بزارم با همین عنوان.چون به هر
حال گوشه هایی از مراسم رو بهتره از نگاه من هم بخونید و بدونید.

همانطور که حدس میزدم این مراسم با پرس خیلی زیادی برای من و سحر شروع شد.به هر حال
کم رو بودن هر دم مون (ای ول) قضیه رو تشدید میکرد.ولی یه چیزی که خیلی روشن بود و
داداشم هم که تجربه جشن نامزدی رو داشت بهمون میگفت این بود که یه تمرین خیلی خوبه
واسه عروسی مثل یه بازی تدارکاتی مفید.واقعا هم الان بهش میرسم.وقتی مرور میکنم.

اول بگم ما عجیب ترین نامزدهای دنیا بودیم چون آرایشگر سحر خیلی زود اونو حاضر کرده
بود شاید واسه این بود که ما باید دیرتر وارد سالن میشدیم این اتفاق افتاد!! یا کار
عکس که نیم ساعته رله شد.البته ما با توجه به نزدیک بودن جشن عروسی برای جلوگیری از
یکنواخت شدن تمهیداتی اندیشیدیم مثلا کیک رو حذف کردیم.یا رقص تانگو.خلاصه سعی
کردیم چندتا اتفاق رو بزاریم واسه جشن بزرگ عروسی.

از ورود به تالار شروع میکنم که دم در واستادم تا فیلمبردار تذکرات لازم رو بده مثل
این که با چراغای کوچیک وارد شم.بعد دربان تالار هی گیر داده بود آقا جفت راهنما
بزن.من کلی با خودم کلنجار رفتم که بزنم یا نه.یوهو مغز فتوا داد که کاره چیپی هستش
و فلاشرو نزدم.در حالی که به نظرم بد هم نبود.بعد جالب بود یه جا باید می پیچیدم که
ماشینو دم در ورودی خود تالار پارک کنم اصلا حواسم نبود داشتم مستقیم می رفتم.کلی
تو اون لحظه خندیدیم.لحظات پر فشاری واسم بود.شانس آوردم سرعت پایین بود وگرنه باید
دنده عقب میزدم.این تالار یه خوبی که داره یه راه پله جدا داره واسه عروس دوماد که
برای ورود میرن ازش بالا و بعد وقتی میخوان وارد جمعیت بشن از بالا و از روی پله ها
میان که خیلی باحاله.اما ما واسه اینکه احتمالا عروسی رو هم اینجا میگیریم و یه
تفاوتی هم بزاریم از همین راه معمولی مهمونا اومدیم تو.که اول فیلمبردارو گیج
کردیم.بعد خانومایی که تو نشسته بودن و حتی گروه موزیک تا چند ثانیه ای که ما وارد
شدیم حواسشون به بالا بود.
عروسی هایی که تو شهرمون گرفته میشه کلا عروسی های معروفی هست چون اکثرا مختلط
برگزار میشه اما خوب الان مدتیه اینجوری نیست و فقط یه ساعته آخر جشن رو قاطی
میکنن.خلاصه ما با تمهیدات فراوان و آشنایی که با صاحب تالار داشتیم قول اختلاط رو
در بیشتر ساعات جشن گرفته بودیم.ساعت جشن ما ۹ تا ۱۲ بود تو کارت و ما حدود ده وارد
تالار شدیم.معمولا اماکن واسه کنترل یه ساعتی میاد و چک میکنه این جدا بودن خانومها
و آقایونو خلاصه به گفته بچه ها ما بهترین موقع وارد شدیم چون پشت سر ما اونا اومدن
و دیدن همه چی ریدیفه و همه جدا هستن.
تا یادم نرفته موقع ورود ما دور تا دور سالن رو اومدیم با مهمونا سلام علیکی بکنیم
و بعد که سر جامون نشستیم دیدم ای دل غافل یه ضلع تالار یادمون رفته و به سحر هم
گفتم.اتفاقا خیلی هم اونور نشسته بودن.کلی تو این صحنه خندیدیم.
خلاصه رقص تکی مون شروع شد و تو همین گیر و دار آقایون هم قاطی شدن و همه چیز خوب
جلو میرفت.در مورد رقص فقط بگم من چون معمولا درینک زده در جشنها حاضر میشم رقصیدن
واسم مثل آب خوردنه.اما در این جشن با تهدیدات بانو لب به هیچی نزدم البته کلا هم
خودم مردد بودم.آخه داماد یه کم باید سنگین باشه ها.نه؟ خلاصه خیلی تو رقص بهم سخت
میگذشت احساس میکردم اون شور و انرژی رو ندارم.ولی خوب همه از رقص و این حرکت مشروب
نخوردنم راضی بودن.
دوستی دارم همیشه میگفت جشن عروسی آدم بدترین روز زندگی آدمه(البته از یه نگاه
مردونه و جالب) یکی اینکه پر استرس ترین روزه واسه اینکه تو به عنوان داماد تحت
فشاری همش که آیا همه چی داره خوب پیش میره و به همه خوش میگذره و دیگه اینکه دوستا
و آشناهاتو میبینی که همه مست و پاتیل دارن میرقصن و پا میکوبن و قهقهه میزنن و تو
مجبوری یه لبخند سنگین به همه بزنی و تو دلت به خودت فحش بدی اینهمه هزینه بکنی اما
به خودت خوش نگذره!! تو رقصا این جملات تو ذهنم میومد همش.البته همش هم اینقد بد
نیستا.از یه زاویه است دیگه این نیگاه.
سر رقص حلقه هم کلی اتفاق افتاد و اصلا ما قبلش هیچ هماهنگی نکرده بودیم و کلی حرص
خوردیم تو اون لحظات.
میگن جو جشن عروسی و نامزدی رو مهموناش درست میکنن.آخه ماه قبل درست همین
پنجم(فروردین) عروسی دوستم همینجا بود و با همین گروه موزیک.با اینکه عروسی بود و
آدمهای زیادی هم بودن اما به پای جشن ما نمیرسید.مهمونا همه رقاص و پایه و گروه
موزیک هم واقعا مایه گذاشت.آهنگای جدید رو هم چون بهم قول داده بودن اجرا کردن مثل
اون آهنگ فوربونت میرم من شهرام که کلی ترکوند.حتی صاحب تالار هم که این جو رو
میدید داشت کیف میکرد.کلی رقص نور و خلاصه تریپ واسمون گذاشت. نیم ساعت هم به ما
اضافه هدیه داد.یعنی جشن تا دوازده و نیم ادامه داشت.من و سحر اینقدر خسته بودیم که
دوست داشتیم همون لحظه تموم بشه من هی ساعتو نیگا میکردم از دوازده که کی کارمون
تموم میشه.البته اینم بگما نزاشتیم به مهمونا بد بگذره و اصلا بدخلقی نکردیم.اینا
رو هم که میگم واسه درد و دله.بیچاره سحر که خیلی سختی کشید.یه جا دقیقا داشت
میوفتاد قوربونش برم.
بدبختی کار حالا بعد از تموم شدن جشن هستش.همه میان واسه عکس و خداحافظی که کلی
انرژی از آدم میگیره.

به هر حال خدارو شکر اینقدر جشن خوبی بود که همه مهمونا دوست داشتن ما دوباره جشن بگیریم.منم الان که یه هفته گذشته دلم جشن میخواد.

پ.ن: تو این  یه هفته سحر دانشگاه نرفت و بیشتر با هم بودیم.یه شام هم خانوادگی رفتیم خونه سحر اینا که به قول معروف پا گشا بشم.تک داماد تک دختر خانواده ایم دیگه.خلاصه کلی ما رو تحویل میگیرن.دوسشون دارم مامان و بابا و داداشای سحر اینا رو.

محسن

شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام دوس جونا ، خوبین؟
اولش بگم که من دیروز نصف این پست رو نوشتم ولی واقعا خسته بودم و نتونستم ادامه بدم و بقیه شو گذاشتم واسه امروز. پس غر غر نزنینا. گفته باشم من اصلا عروس تنبلی نیستم. حالا اندر باب این چند روز بگم واستون.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
بله برون ۴/۲/۸۷
۳شنبه که من هی منتظر تماس آرایشگر بودم که برم واسه ابرو که پس از انتظار طولانی زنگید که فردا ساعت ۱۲ اینجا باش. از همون روز هم محسن میوه های جشن رو آورده بود خونه ما که از اینجا برادر جان ببرن سالن. منم ۴شنبه زودی از خواب پاشدم ، یکم کارای عقب مونده رو انجام دادم ، فقط منتظر بودم که ساعت ۱۲ شه که برم آرایشگاه ، کلی هم ذوق داشتم ، آخه اون همه ابرو ، واقعا زیاد شده بود. خودمم هیچ وقت نمیذاشم پر شدنش به این حد برسه. خلاصه اینکه رفتیم و بعد نیم ساعت شروع کرد. از بالا و پایین هی می گرفت هی یه نیگاه می نداخت ، منم خسته داشت چشام می رفت که گفت تمومه ، منم یه نیگاه به خودم انداختم تو آینه ، وااااااااای خیلی عوض شده بودم ، ابروهامو خیلی نازکتر از قبل کرده بود و وسط ابروهامم برداشته بود. داخل پرانتز بگم که من رو این وسط ابروهام خیلی حساس بودم ، با اینکه خیلی کم بود و زیاد مشخص نبود ولی به خاطر ارادت خاصی که بهشون داشتم تحت هیچ شرایطی بهشون دست نزدم ، چقدر محسن گفت ، دوستام می گفتن (نمی دونستن گذاشتم واسه یه روز خاص!) منم نمی دونستم انقده نبودش باعث تغییر در چهره بنده می شه ولی الان می فهمم با اینکه چیزی نبودا ولی حالا نبودش مشهوده. وای از موضوع خارج شدیم.
جونم براتون بگه که از آرایشگاه اومدم خونه که مامان اینا هم گفتن خیلی تغییر کردی و همه از نتیجه کار راضی بودن.
از ساعت ۴ هم من لباسامو اتو (اطو ؟) کشیدم و یه سری کارارو انجام دادم تا اینکه محسن اینا ۹:۳۰ بیان. مهمونای ما هم از ۸:۳۰ - ۹ همه اومده بودن. یکم استرس داشتم آخه هم محسن می خواست ابروهامو ببینه و دوس داشتم نظرشو بدونم ، هم یه سری از فامیلای محسن رو قرار بود واسه اولین بار ببینم ، ساعت ۹ دیگه کاملا آماده بودم. اینم بگم که واسه اینکه زیاد ابروهام تو ذوق نزنه موهامو کج ریختم تو صورتم که محسن به راحتی نبینتشون (که موفق هم شدم)
فکر کنم ساعت ۱۰:۴۵ بود که محسن اینا اومدن. طبق معمول یکم حرف زده شد و آشنایی تا اینکه موضوع اصلی مطرح شد. مهریه!!! می دونین که من سر این مهریه خیلی با مامان اینا  صحبت کرده بودم و در جریان امور هستین ، ۲تا خانواده تقریبا با هم به تفاهم رسیده بودیم ولی جلو مهمونا حرفی نزدیم که البته همه فهمیدن! من به مامان ۷۰۰ تا رو گفته بودم که وقتی پرسیدن مامان ۱۴ تا هم روش گذاشت ، بعدشم یه دونه بهش اضافه شد ، یعنی مهریه من شد ۷۱۵ سکه. منم ۷ شاخه رز سفید خواستم که نوشتن و امضا زدن.
بعدش من و محسن جونم که تا اون موقع خوب ندیده ببودمش کنار با اجازه بزرگترا کنار هم نشستیم و مراسم دادن انگشتر و روسری و پارچه ها شروع شد که خاله محسن انجام داد (من خاله شو خیلی دوس دارم ، یه خانوم آرومی هستن) زحمت کادوی وسایلم پوپک جون کشیده بود که واقعا خوشگل بودن. بعدش من و محسن یکم یواشکی حرفیدیم و دیگه کم کم محسن اینا پاشدن که برن. آها محسن یه سبد گل خوشگل پر گل رز سفید آورده بود که هی می گفت تو ۷ تا خواستی من این همه آوردم بگیر اینم مهریه ت (می بینین تو رو خدا). منم واسه اینکه یادگاری نگهشون دارم گلاشو وا کردم و الان همشون دارن مراحل خشک شدن رو طی می کنن. تا فامیلای ما هم برن ساعت شد ۱ و یکم هم کارای فردا مونده بود انجام دادیم و من نزدیک ۳ خوابیدم با یه تن خسته که می دونستم فردا هم کلی کار دارم...
---------------------------------------------------------------------------------------------------
نامزدی ۵/۲/۸۷
با اینکه ساعت ۳ خوابیدم ولی نمی دونم از استرس بود یا چیز دیگه که ساعت ۷ صبح بیدار شدم ، ساعت ۲ باید می رفتم آرایشگاه. همه وسیله هایی که لازم بود با خودم ببرم رو مرتب کردم که اون موقع هول نشم. کارامو که انجام دادم محسن ساعت ۱۲ اومد دنبالم که بریم سر خاک مامانش. من با اینکه اصلا مامان محسن رو ندیدم ولی همیشه یه حس خوبی نسبت بهشون دارم ، شاید به خاطر تعریفایی هست که همه ازشون می کنن. خدا بیامرزتشون. از اون ورم رفتیم لباس مامان رو از خیاطی گرفتیم و محسن منو رسوند خونه. ناهار نخورده بودم که دیدم دیر شده و پاشدم که برم آرایشگاه. برادر جان لطف کردن منو رسوندن. یاسمن هم باهام اومده بود که تنها نباشم. از نیم ساعت بعدش کار شروع شد. اول مو. از چپ بگیر. از راست ، از بالا ، انقده پیچوند و سنجاق زد تو سرم که اشکم داشت در میومد ، بعدشم شروع کرد به آرایش که تقریبا ۵:۳۰  بود که کار من تموم شد و حالا مشکل این بود که هنوز محسن آماده نبود و ما قرار بود ساعت ۷ بریم عکاسی.  هی داشتیم به این مسئله فکر میکردیم که چیکار کنیم که محسن من و یاسمن رو برد خونه یاسی اینا. چون هیچکی اونجا نبود. یه ساعتی اونجا موندم و کلی رقص کردیم با یاسی و خواهرش که بعدش محسن حدود ۷ اومد دنبالم که بریم واسه عکس.
راستی من از نتیجه کار خیلی راضی بودم ، هم موهام رو خوب درست کرده بود هم آرایشم خوب بود فقط رژ گونه م یکم پر رنگ بود که خونه یاسی اینا خودم درستش کردم ، همه هم بعدش که دیدنم گفتن که خیلی خوب شدم.
عکس هم ماجرایی بود ، بشین ، پاشو ، این ورو نیگاه کن ، اون ورو نیگاه کن.
کار عکس هم که تموم شد رفتیم پیش حنا اینا. ساعت نزدیک ۹ بود که اونا رفتن و من و محسن تنها شدیم و قرار شد تا ۱۰ تالار باشیم. منم از خستگی نا نداشتم ، واقعا دلم استراحت می خواست و اگه میشد همون جا می خوابیدم. یکم با محسن حرفیدیم و یکم عشقولانه شدیم تا ساعت ۹:۳۰ شد و ما کم کم حرکت کردیم.
در حال گشت و گذار بودیم که زنگیدن بهمون که بابا بیان دیگه. ما هم با کلی استرس رفتیم به طرف تالار. اینم بگم که تو راه یه لحظه اشکم در اومد ، به خاطر روزای سختی که داشتم ، بهتره بگم داشتیم ، چون تو یه دوره ای اصلا حال دوستی ما خوب نبود ، هر کدوممون یه جوری ناراحت بود ، خیلی سخت بود ، وقتی به محسن نیگاه میکردم همش تو دلم می گفتم که خدایا ما چه روزای سختی رو گذروندیم ، تو این یه سال چه اتفاقایی افتاد ، چه روزای خیلی خیلی بهتری رو تو نیمه دوم سال داشتیم ،  چقدر استرس داشتیم وقتی قرار بود به مامانینا ماجرای دوستیمون رو بگیم ، همه چی تو یه لحظه از جلو چشام گذشت و من اون موقع چقدر خوشحال بودم که کنار محسنم و شب نامزدیه ماست و به خاطر اینکه بالاخره مال هم شده بودیم از خدا تشکر کردم ،  فقط دلم می خواست اون لحظه می شد محسن رو به اندازه یک سال بغل می کردم.
وقتی رسیدیم جو خیلی خوبی تو تالار بود. همه چی به صورت عالی و خیلی خوب انجام شده بود. با اینکه خیلی خسته بودم ولی نهایت استفادمو از اون ساعات کردم ، همش هم سعی می کردم که خستگیم تو چهرم اثر نذاره که همه بگن چه عروس بداخلاقیه. کلی هم رقصیدیم که همه بهمون میگفتن عروس و داماد باید سنگین باشنا!!!!
من همیشه تو عروسی ها که عروس و داماد تنها می رقصیدن می گفتم بیچاره ها همه دارن نیگاشون می کنن ، همیشه دلم واسشون می سوخت. ولی تجربه ش واسم جالب بود. با اینکه سخت بود ولی من عاشق اون لحظه هاش بودم.
یه چیز جالب: موقع دادن حلقه ها بعد اینکه حلقه ها به ما رسید اول محسن حلقه منو کرد دستم و بعدش واااااااااااااااااااای ماچم کرد. من یه لحظه موندم آخه قرار نبود یه همچین کاری بکنه ، اگرم بود حتما قبلا با هم هماهنگ می کردیم. خلاصه اینکه من هنوز مات و مبهوت بودم که منم حلقه محسن رو دستش کردم ولی ماچش نکردم که!! ااااااااا خوب من هنوز بهت زده بودما. تقریبا تا نیم ساعت تو حیرت بودیم از این کار مهندس (ولی ته دلم خوشم اومده بودا ، قربونش برم من)
یه چیز جالب تر: ما برای اینکه بابا اینارو زیاد غیرتی نکنیم گفته بودیم که آهنگی واسه رقص تانگو نزنن ، ولی آخرای جشن یه آهنگی زدن که من تو دلم میگفتم کاش همون تانگو رو زده بودنا. دیگه فکرمون به اینجاها نرسیده بود ، اونم چه آهنگی؟؟؟؟؟
عروس دومادو ببوس یالاااااااااااااااا............
آقا ما هی اومدیم امتناع کنیم مگه می شد؟!
کلی این ور اون ور کردیم تا بالاخره به هدفشون رسیدن. خوب چیکار کنم همه منتظر بودنا. بعدشم که شد دوماد عروسو ببوس. خلاصه ماجرایی بود عزیزان.
ساعت۱۲:۳۰ بود که جشن تموم شد ، حالا قسمت سخت ماجرا بود ، از یه طرف بعضی ها می خواستن باهامون عکس بگیرن از طرف دیگه یه سری می خواستن برن. هی بشین پاشو داشتیم ، یه لحظه هم من دیگه فشارم افتاد و داشتم میوفتادم که محسن منو گرفت و قربونش برم زودی گفت واسم شربت بیارن. دیگه همه رفته بودن که ما هم جمع کردیم بریم خونه ، با محسن اینا اومدیم دم خونه ما که گل هایی که آورده بودن و بقیه وسایل رو بذارن خونه ما. تازه قسمت سخت ماجرا اینجا بود ، من دلم یه عالمه واسه محسن تنگ شده بود ، دلم می خواست حداقل ۱ ساعت پیش هم باشیم ، بعدشم از خستگی نمی تونستم موهامو وا کنم ، اشکم داشت در میومد ، دیگه ساعت ۳ بود که با کلی دلتنگی و خستگی افتادم رو تخت.
کلا جشن خیلی خوبی شده بود و یه شب به یاد موندنی شد. همه مهمونا هم راضی بودن. به لطف همه اونایی که واسمون تو این مدت و اون شب زحمت کشیدن هیچ کم و کاستی هم نبود.
از همشون ممنونیم ، و از خدا که انقدر به ما لطف داشت تو این مدت و ازش می خوایم که هیچ وقت ما رو تنها نذاره.
خیلی سعی کردم دقیق بنویسم و با همه ریزه کاری هاش. اگه کم و کاستی بود ببخشید.
سحربانو
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام
-بهانه ترانه ساده عاشقانمی     برای زنده بودنم تو بهترین بهانمی...
دیروز سیزدهمین ماهگرد دوستی من و محسن بود.
یادم بود بهش تبریک بگما ولی گذاشتم اینجا بنویسم که ببینه خوشحال شه. محسن جونم ایشالا همیشه مثل الان شاد و سلامت و از داشتن هم خوشحال باشیم.
-خوب برسیم به دوس جونا
بنده دیروز رسیدم منزل. اولش محسن رفت رینگارو تحویل گرفت بعدش اومد دنبال من که بریم خونه. کلی انداختیم تو دستامون ذوق کردیم. تاریخشم خیلی خوب حک کردن. من که دوسش دارم یه عالم ۵/۲/۱۳۸۷
بعدش محسن من و رسوند خونه ، یه چند تا کارت از مامان گرفت که به دوستاش بده. آخه ما که کارتارو تقسیم کردیم دیدیم تعداد پاکت نسبت به کارت ها کمه ، واسه همین هم محسن کارت پاکت دار کم آورده بود و اومد از ما گرفت.
یه چندتا کارتم من قایم کردم که یادگاری نگه داریم واسه خودمون.
-راستی دیروز پدر جان هم آمدند. کلی در جریان امور قرار گرفتن. دیشب با بابا در مورد مهریه صحبت کردم گفت تو همون رنجی که گفتم هر چی تو خواستی. منم چون عدد ۷ رو خیلی دوس دارم گفتم پس همون ۷۰۰ تا خوبه. البته مجید می گفت حالا که عدد ۷ رو دوست داری بکنش ۷۷۷ تا. من هنوز با محسن صحبت نکردم و نظر اونو نپرسیدم ، واسه همین گفتم اینجا توضیح بدم که اونم در جریان باشه.
-من هنوز آرایشگاه نرفتم. دیگه حالم داره از این ابروها به هم می خوره. خیلی وقته بهشون دست نزدم. نمی تونم تو آینه یه نیگاه بهشون بندازم. کاش زودتر این آرایشگره زنگ بزنه من برم برشون دارمممممممممممم. بیچاره محسن که منو با این قیافه تحمل می کنه. فکر کنم تو این یه سال هیچ وقت منو با این همه ابرو ندیده بودش.
-از قبل عید به صورت افتضاحی روی شونه هام جوشای ریز زد. ۱۰-۱۵ روز پیش رفتم دکتر گفت به خاطر اعصابه ، الان وضعیتشون خیلی خیلی بهتر شده. اینم از شانس من بوده ها. امیدوارم تا ۵ شنبه کاملا نابود شن.
-امروز محسن پس از مدت ها منو به آرزوم رسوند و رفت دندون پزشکی. همش یه دندونش اذیتش می کرد هی من می گفتم برو دکتر می گفت حالا می رم ، ولی نمی رفت که ، تا اینکه چند روز پیش دیده یکی از دوستان به خاطر چرکی شدن دندونش یه طرف صورتش اومده بالا اونم از ترس اینکه نکنه واسه ۵ شنبه اینجوری شه زودی رفت دکتر.
-خیلی دوس داشتم میشد همه دوستای وبلاگیمون تو جشنمون می بودن ، آخه شما تنها کسایی هستیم که از همه روزهای ما خبر دارین. به ما کلی کمک کردین و غرغرامون رو شنیدین. جای همتون پیش ما خالی خواهد بود.
-چقدر امروز قاطی پاطی نوشتما. هی از این شاخه به اون شاخه پریدم.شرمنده دوستان عزیز.
سحربانو