Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - خرداد 1387

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

لالای لای لای
لالای لای لای
خوب الان یهو واسه خودم جو شادی اومد. دارم واسه خودم آهنگ می زنم تو دلم.
خوب خوب
سلام دوستای گلم
می گما یاد اون روزا بخیر که هر روز میومدم می نوشتم الان باید همه خاطره هامو نیگه دارم یه جا بگم. البته اینم واسه خودش دنیایی داره ها.
* ۴ شنبه هفته پیش با آرمین ( یکی از دوستای قدیمی محسن ) و خانومش رفتیم بیرون. من تا حالا ندیده بودمشون ، البته واسه نامزدی دعوت بودن ولی چون اینجا نبودن نشد که بیان.
می دونین رفتن تو یه جمعی که ۴-۵ سال هست همو میشناسن به عنوان یه تازه وارد یکم سخته. منم همش تو دلم یه جوری بودم ، استرس و اینجور چیزا نبودا. یه چیزای دیگه بود. خلاصه اینکه رفتیم و خوب بود. یه ۳ ساعتی با هم بودیم و من ۲تا دوست جدید پیدا کردم.
* ۵شنبه آخرین روز کارورزی بود. نمی دونم چرا این اواخر احساس می کردم محسن زیاد راضی نیست که من میرم اونجا. نمی دونما شاید حس من اشتباه بوده ولی بالاخره تمومش کردم و با همه خداحافظی کردم و اومدم سر خونه زندگیم.
بعد از ظهری هم رفتیم ر ش ت پیش حنا اینا. اولش رفتیم دوچرخه ببینیم. آخه می خوایم دوچرخه دار بشیم اگه خدا بخواد. از بچگی عاشق دوچرخه بودم ، کلی باهاش حال می کنم و الان خوشحالم که بازم قراره دوچرخه دار بشم ، تازه قراره با مهندس ۲تایی بریم دوچرخه سواری.
شبم که فوتبال بود و ... تازه آخرای بازی بود که من و پوپک به این نتیجه رسیدیم که کاش می رفتیم بیرون. آخه ۲ ساعت نیشستیم پیش همسران گرام که اونا فوتبال ببینن!
* و جمعه ...
باز رفتیم پیاده روی. این دفعه ماشین رو بردیم همون دورو برا پارک کردیم که برگشتنی زیاد خسته نشیم. این هفته هوا خیلی بهتر از هفته قبل بودش.
شب هم محسن اومد خونه ما ، هم فوتبال دیدیم ( تیم ما هم که مساوی کرد ) و هم شام خوردیم ( جاتون خالی ماکارونی ).
این مهندس جلو من هی از ایتالیا طرفداری می کرد و تا من می رفتم تو آشپزخونه با مرتضی از ایتالیا بد می گفتن. می بینین تو رو خدا.
*‌ از امروز صبح هم نیشستم پای درس. خیلی سخت بود بعد از این همه استراحت شروع کنم به درس خوندن. این هفته دیگه باید خودمو گرم کنم که واسه هفته دیگه آماده باشم.
از یاد رفته های ۱: واسه جمعه ظهر بلیط گرفتم که برم.
از یاد رفته های ۲: خان داداش زحمت کشیدن واسمون مجله طپش گرفتن. امروز به دستم رسید وااااااااااااای الان کلی خوشحالم.
گله نوشت: فیروزه جون شما نمی خوای یه وبلاگ واسه خودت درست کنی؟ بابا من منتظرما.
راستی شاید دیگه تا بعد امتحانا ننویسم ، البته میاما ، بهتون سر می زنم ولی نوشتنم می مونه تا بعد امتحانام. مواظب خودتون باشین یه عالمه.

اضافه شده در ساعت ۱۲:۳۰ شب همین روز:
لالای لای لالای لای
دیدین خوشحالیه امروزم الکی نبود.
من الآن یه دوچرخه خوشگل دارم.
محسن جونم قرار بود روز تولدم بهم هدیه بده که یکم زودتر این کارو کرد. و امروز من صاحب یه دوچرخه شدم.
وااااااااااااای مرسی مهندسم.

سحربانو

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم ، من هیچ کس و غیر تو دوست ندارم
تا دنیا دنیاست دل من فداته ، اون دلی که عاشق خنده هاته....
یه چند روزیه این شعر همش تو دهنمه. خیلی ریتمشو دوس دارم.
اهم اهم
سلام.
من اومدم.
دیدم این چند وقته کم از خودمون گفتما. همش سوژه های خاص داشتیم آخه. الانم می خوام کلی حرف بزنم ، نذارین برینا ، بخونین بابا تا آخرش.
* خوب از ۱۲ خرداد که بنده اومدم تو تعطیلات قبل امتحان تا همین دیروز کار خاصی انجام نداده بودم ، ولی از دیروز نشستم پای سیستم و دارم رو ۲ تا پروژه هم زمان کار می کنم ( ای ول داره ها )، تازه یکیشم مونده که بعد امتحانا باید روش کار کنم و تحویل بدم. از اون جایی که این ترم فقط سه تا امتحان دارم ( ترم آخری گفتن آخه ) تشویققققققققققققققققققققققق! واسه همین حوصله ای واسه خوندنشون نیست فعلا. امتحانات هم از ۱ تیر شروع می شه تا ۵ تیر ( چقدر طولانی! )
* ااااااااااااااا نکته ی بالا رو نگرفتین؟ خوب من تولدم خونه نیستم دیگه. اینم از شانس منه. یه سال می خوره به کنکور ، یه سال می خوره به امتحانا.
* خوب ۹ خرداد که رفتیم جشن نامزدی و جاتون خالی خیلی خوش گذشت. هم فضا خوب بود هم همه چی. تازه شم من و محسن واسه اولین بار اونجا تانگو رقصیدیم.
فقط بعضی وقتا که محسن می رفت پیش فامیلاش از تنهایی دلم می گرفت.
* اخبار تولد هم که محسن همه رو بهتون گفت ، فقط من اضافه کنم که تو عمرم اون همه حرف نزده بودم که بتونم حواس محسن رو پرت کنم. یاد کارایی که اون روز کردم میوفتم خندم می گیره. ولی خوشم اومد که خوب سرگرمش کردم.
* فرداش سال مادر بزرگ محسن بود ، رفتیم سر خاک و شب هم خونه خاله محسن بودیم. اونجا هم کلی خوش گذشت. خاله جان هم لطف کردن یه عطر به من کادو دادن که خیلی خوشگله هم پاکتش هم خودش فقط من نمی تونم ازش استفاده کنم ، ااااااااااااا خوب چرا اینجوری نیگا میکنی ، آخه خیلی شیرینه و من بوهای شیرین رو نمی تونم استفاده کنم.
* جمعه قبل هم که اولین جمعه ای بود که من خونه بودم کلی حوصله م سر رفته بود ، اس ام اس زدم به محسن که بریم بیرون البته پیاده. آخه هوا خیلی خوب بود فقط یکم گرم بود. مهندس هم زودی قبول کرد. کلی پیاده راه رفتیم. خیلی کیف داد. فکر کنم که دیگه مهندس از این کارا نکنه ( آخه فکر کنم یه چند سالی بود اینقده پیاده راه نرفته بود! )
بعدشم رفتیم ناهار خونه محسن اینا. وای باباجون یه غذای خوشمزه درست کرده بودن من که هم کلی ذوق کردم هم کلی شرمنده شدم از این که زحمت کشیده بودن.
راستی باباجون یه چک پول ۱۰۰ تومنی هم بهم دادن واسه پاگشا.
بعدشم لالای بعد از ظهر و شب هم خونه ما بودیم واسه شام.
خلاصه اینکه جمعه بسیار خوبی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووود.
* وااااااااااااااای شنبه چقدر کل کل کردیم سر فوتبال نیگاه کردن. مریم بانو جون چی می کشی تو که این فوتبالا شروع شده. فکر کنین وسط فوتبال محسن خودش از من یه سوال می پرسه منم کلی خوشحال که ای بابا دیدی محسن بهت توجه داره و حواسش به تو هست نه فوتبال ، بعد میام با کلی ذوق جوابشو بدم وسط حرف زدنم یهو داد می زنه تازه اون موقع متوجه می شم که هنوزم حواسش به تلویزیونه.
من نمی دونم چیه این فوتبال انقده جذابه.
من یکم خوشم میادا ولی وقتی محسن گرم فوتبال دیدنه هی دوس دارم اذیتش کنم. آخه خیلی حال میده.
* خیلی ها لطف کردن ما رو به بازی ۱۰ تایی ها دعوت کردن ، دیدم بابایی هم لطف کردن گفتم زشته دیگه باید بنویسم.
اول اونایی که دوس دارم:
۱-دوست دارم همه اونایی که یه جورایی وجودشون واسم ارزش داره همیشه سالم و شاد باشن. یعنی خانواده خودم ، خانواده محسن و از همه مهمتر محسن جونم.
۲-دوست دارم شب عروسیم وقتی از سالن میایم بیرون یه بارون نم نم بباره.( ا خوب نخند ، دوست دارم دیگه! )
۳-دوست دارم یه روز بتونم معمار خوبی بشم ، حالا زیاد بزرگم نشدم اشکال نداره ها. ولی دوست دارم یه جوری بشه که همه کارمو قبول داشته باشن.
۴-کله پاچه دوست دارم ( البته به جز چشم )
۵-عاشقه چیزای ترشم اساسی. از هر نوع هله هوله ای باشه.
۶-دوست دارم وقتی یه کلاسی رو که خیلی حضور توش مهم هست می پیچونی و میای خونه بعد می فهمی که استاد اون روز نرفته سر کلاس.
۷-دوست دارم همیشه فردام با امروزم فرق داشته باشه. تغییر و تحول + رو می پسندم.
۸-بچه هارو خیلی دوست دارم.
۹-دوست دارم وقتی دلم تنگه محسن زودی پیداش بشه.
۱۰-و آخر از همه دوست دارم اونقدر خوب باشم که محسن همیشه بهم افتخار کنه.
راستی دوست دارم وقتی یه فوتبال مهمی داره و همزمان باهاش داره یه سریالی که من خیلی دوسش دارم رو پخش می کنه محسن بگه عزیزم تو فیلم رو ببین ( اینم نکته ای بودا )
خیلی چیزای دیگه هم دوست دارم که تو این ۱۰ تا جا نمی شد کاشکی این مسابقه ۱۰۰۰تایی بود!
و حالا دوست ندارم ها:
۱-متنفرم از اینکه با یکی حرف بزنم و اون تو چشای من نیگاه نکنه.
۲-از تاریکی و تنهایی بدم میاد. افتضااااااااااااااااااح.
۳-از حیوانات ، انواع و اقسام مختلف بدم میاد ( می ترسم از خیلیاشون! ) به جز ماهی آکواریومی.
۴-از بی توجهی و کم محلی بدم میاد. لوس نیستما!
۵-از اینکه با لب تاپ کلی رو پروژه هام کار کنم و آخرش که کلی ذوق می کنم که داره تموم میشه یهو برق بره و همه چی بپره کلی شاکی می شم و قاطی میکنم و کلی به خودم بد و بیراه می گم که چرا باطری شو در آورده بودم.
۶-متنفرم از اینکه یکی جلوت بشینه و از اون چیزی که تو دوسش داری یه جورایی بد بگه که تو رو ناراحت کنه ( البته یه جورایی که انگار بی منظور گفته ها ) بعدشم اصلا به روی مبارکش نیاره که چی گفته.
۷-از اینکه وقتی می خوای بری جایی یا کاری انجام بدی و یهو تلفن میزنگه و یه آدم پر حرف پشت خطه که هیچ جوری نمی تونی بپیچونیش بدم میاد.
۸-از شهر دانشگاهیم اصلا خوشم نمیاد. ( اصرار نکن نمی گم کجاست )
۹-از آدمای خالی بند و دروغگو متنفرم ، از کسایی که همش می خوان واسه آدم فیلم بازی کنن.
۱۰-متنفرم از اینکه یکی بخواد تو یه جمعی خودنمایی کنه.
* راستی مهندس امروز دندونشو کشیده ، الهی قربونش برم انقده مظلوم شده بود وقتی اومد اینجا. دلم پیشش مونده الان. کاش بتونه شب بدون درد بخوابه.
وای چه پست طولانی شد.
سحربانو
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387

سلامون علیکوم.خو بیش؟(همان خوبید میباشد).ما که بسیار خوب میباشیم با این بانوی ماه و آب و ستاره و گل و بلبل.تعطیلات خوچ گذشت دیگه حتما؟

خوب این داستان تولدمو باید زودتر مینوشتم اما اینقدر این روزها ما با هم بودیم این ور  و انور که وقت نشد.اول از شما تشکر کنم که به من تبریک گفتین بعد باید از سحر بانو خیلی تشکر  کنم که روز رویایی رو برام درست کرد.
والا ساعت چهار اینا بود که بانو قرار شد بیاد خونمون.تا با هم باشیم.جالب بود دادش اینا همیشه مسئولیت خرید کیک و اینا رو انجام میدادن اما زیاد صحبتشو با هم نکردن.منم گفتم حتما دیگه به صورت اتومات انجام وظیفه میکنن.خلاصه در حضور بانو تماس گرفتم گفتن ساعت نه به بعد میان.یه جورایی بی میل جواب میداد این برادر ما.گفت شام هم حالا معلوم نیست.من یه کم مشکوک بودم که نکنه دلخوری هست.خلاصه قرار بود سحر بانو رو ببرم چند تا خونه نیمه ساخت که واسه پروژه اش عکس بگیره که این کارو ساعت حدودا شش انجام دادیم.بعد رفتیم کنار دریا یه چند دقیقه ای موندیم و عکس گرفتیم و گپیدیم.تو این بین یکی دو بار هم تا خونه سحر اینا رفتیم.بماند که من یکمی برام عجیب بود که مامان سحر اینا چرا یه تبریکی چیزی به ما نمیگه.خلاصه من هم که کم اعصاب هی به سحر میگم بریم خونه بابا هم تنهاست اون میگه نه بیرون باشیم تا دادشت اینا بیان.اینم واسم عجیب تر شد چون وقتی گفتم مثلا بابا تنهاست من مطمئن بودم سحر  با کله میومد خونه اما نمیدونم چرا زیر بار نمیرفت.از اینورم گفتم نکنه با پدر مشکل داره؟!!خلاصه داستانی داشت.بعد بانو دستور داد بریم خونه داداششو یه سر بزنیم چون دستور داده بریم هود آشپرخونه رو چون خیلی وقته روشن نکرده یه نیم ساعتی روشن کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!! من کلی تو دلم به این طرز تفکر خندیدمو اما بروز ندادم که سحر ناراحت بشه.تو این بین اس امس هم زیاد به گوشی اش میرسید که میگفت دوستای دانشگاهی اش هستن.خلاصه در پایان نیم ساعت مامان سحر اینا زنگید که یه سر بیاید خونه.من دیگه گفتم خوب پس مامانش حتما میخواد تبریک و کادوی تولدمو بده دیگه.چقدرم علامت سئوال داشتم قبلش که چرا تبریگ نگفته.جونم براتون بگه تو راه هم داداش اینجانب زنگ زد که خونه پدر خانومش هست و تا یه ربع دیگه میاد خونه که فکر شام رو بکنیم.از اینورم خیالم راحت شده بود.رفتیم دم در خونه سحر اینا یه ماشین چادر کشیده هم نزدیک خونه شون بود من اصلا شک نکردم فقط گفتم این ماشین ماله کیه.که سحر بانو گفت حتما مال همسایه است.خلاصه سحر بانو گفت مامان گفته تو هم بیای بالا.تو دلم گفتم آخ جون کادو.خلاصه رفتیم دیدم چراغای ورودی و حال خاموشه.سحر با اصرار که اول تو برو که من از تاریکی میترسم.خلاصه در را باز کردم خیلی ساکت بود یه سلام کردم بدون اینکه کسی رو ببینم یو هو چراغ روشن شد دیدیم بعله.مامان سحر و داداششو دادش من و خانومش و حنا و بابای من و آیدین.همه گفتن تولدت مبارک.آقا کفیدم اساسی.یعنی گیج شدم.چند دقیقه ای اصلا حواسم پرت بود.به تمام دقایقی که با علامت سئوال واسم گذشت فکر کردم و خندیدم.مثل اینکه سحر جونم از یک هفته پیش برنامه ریزی کرده بود که من نفهمم و یه تولد اساسی واسم بگیره و همه چیز هم خوب پیش رفته بود.همه این اتفاقا و کارایی هم که کرده بود واسه این بود که من نفهمم.از خونه ما نیومدن تا اون داستان هود ساختگی بود.حتی اون ماشین چادر گرفته ماشین داداش من بود.خب حق بدین اصلا فکرم به این اتفاقا نمیرسید که دقت کنم دیگه.
خلاصه تولدی بود . چقدر هم کادو گرفتم.دست همگیشون درد نکنه ولی واقعا سحر کاری کرد کارستان.من رو به خودش بیشتر از قبل وابسته کرد.خیلی تو تنهایی ام به این محبتش فکریدم و چقدر از داشتنش خدا رو شکر کردم.والا به خاطر شرایط خاص این روز(یه نیگاه به تقویم بنداز) از سال ۶۸ در اوج کودکی من از گرفتن تولد با هیجان محروم بودم اما سحر این روز رو بعد مدتها واسم ترکوند.مرسی سحر.مرسی.کلمه ای دیگه میتونم بگم؟دوست دارم بانو.امیدوارم بتونم جبران محبت هاتو بکنم.


پی نوشت:بازیهای جام ملت ها شروع میشوند و من که یه آلمانی دو آتشه هستم در انتظار قهرمانی برو بچ دوچلند میباشم.به امید پیروزی یاران یوگی.

محسن

سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387

چنین امروزی بود...

          خورشید زودتر طلوع کرد...

              همه پرنده های محل اومده بودن
 
                روی شاخه ی درخت نشسته بودن و منتظر خبر بودن ..

زمان گذشت و گذشت تا رسید به اون ثانیه..

          حتی زمان هم یک لحظه ایستاد

                   تا این ثانیه بیشتر ثبت شود. آری تو متولد شدی!
 


سلام بچه ها ، خوبین؟
من امروز خیلی خوشحالم. واسه چی؟
خوب چون آقای گلم امروز تولدشه. وای محسن جونم امروز ۲۷ سالش تموم شده و میره که ۲۸ سالگی شو شروع کنه.

 

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

تو خونه پر از نوای دلنشین سازه


عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک


جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام

وقت شکر گذاریه به سوی درگاهه خداست


عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک


امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی

راستی که گل سرسبده محفل مایی

امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست


عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککککککک

 
حالا یه کوچولو واسه مهندس:
محسن می دونی واسه چی بهت گفتم صبح که پاشدی اول از همه بیا اینجا رو بخون؟
چون می خوام اولین کسی باشم که تولدت رو بهت تبریک می گه.

محسن جونم تولدت مبارک. یه عالمه دوستت دارم. امیدوارم همیشه با هم همین جوری عشقولانه باشیم. می بوسمت.

امروز چه روزیه؟

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!

امیدوارم امروز روز خوبی واست باشه. خلاصه امروز یه فرقی با روزای دیگه داره برات حتما. پارسال روز تولدت خیلی خوب یادمه. از همون صبحش تا آخرش ، حتی همه ی اس ام اس هایی که رد و بدل کردیم.  فکر کنم یه ساعت با هم بودیم. ولی امسااااااااااااال. جبران می کنم واست.
لحظه لحظه هام با بودنت قشنگه و امروز بهترین روز واسم هستش. چون تو متولد شدی.


پ.ن.۱: این فقط مخصوص تولد بود ، واسه همین از جزییات دیگه ننوشتم. قول می دم که زود میام و از حال و احوال هم بنویسم.
پ.ن.۲: نارنجدونه جون حدست واسه همشهری بودن درست بود ، بقیه توضیحات رو بعدا بهت می دم.
سحربانو

چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387

سلام به دوستای گلم
باور کنین من ۳ روزه که نوشتم ولی چون می خواستم عکس بذارم هی امروز فردا می شد. یه دوستی لطف کردن راهنمایی کردن ولی من هر کاری کردم عکسام نمیومد. آخرش به مهندس متوسل (متوصل؟) شدم که اونم هنوز بهم یاد نداده.
واسه همین فقط اومدم بگم که من بد قول نیستما. همش تقصیره این جنس آقایون هستش. حالا من یه بار خواستم ازش یه چیزی یاد بگیرما. هی امروز فردا می کنه.
امروزم اومدم یکم از دل خودم بنویسم.
این قسمت رو هر کی خواست نخونه ، اینا واسه دل خودمه که یادم باشه ، که چند سال دیگه که میام آرشیومو بخونم کلی حال کنم با این که الان یادم بوده که از احساسم بنویسم.
این روزا دوست دارم از ته دلم داد بزنم که ممنونم خدا ، نمی دونم محسن از کجا یهو پیداش شد. نمی دونم چه جوری انقدر زود همه چی جلو رفت. نمی دونم چه جوری محسن واسه من شد همه چی. ولی می دونم که همه این کارارو تو کردی ، تو اگه نمی خواستی و اگه صلاح نبود هیچ چی پیش نمی رفت حتی اگه ما خودمون رو به در و دیوار هم میزدیم همونی می شد که تو می خواستی. و الان من خوشحالم که اون چیزی که تو واسه من خواستی این بوده.
وقتی این چند وقته وبلاگ نارنجدونه رو میخوندم اعصابم به هم خورده بود. من واقعا به چشم بد و حسود اعتقاد دارم. نمی دونم چرا بعضی ها چشم دیدن شادی و خوشبختی دیگران رو ندارن. همیشه واسه نارنجی دعا کردم که به اون چیزی که حقش بوده برسه. واسه فیروزه که اونم یه جورایی مشکل داشته. ایشالا هر چی چشم بده تو دنیا بترکه که دیگه همه چی خوبه خوب میشه.
خوب منفی نوشتن تموم.

داشتم میگفتم. من واقعا الان با داشتن محسن احساس خوشبختی می کنم.
وقتی الانمو با قبل از آشنایی با محسن مقایسه می کنم میبینم الان چقده خوبم ، یا هر وقت که فیلم نامزدیمون رو می بینم میگم اااااااااا ببین این تویی که داری با محسن می رقصیا. همون محسنی که یه چند سال فقط به اسم می شناختیش ، همون محسنی که یه مدت ازش خیلی دلخور بودی ، همونی که پارسال این موقع ها اصلا اصلا فکرشو نمی کردی که دوستیتون خیلی محکم بمونه چه برسه به اینکه قرار باشه یه روزی با هم نامزد شین. یعنی محسن واسه خود خود من شده.
خدایا این چیزای خوب رو از من نگیر.

اینم واسه مهندس جونم!

 

وقتی برای اولین بار
جلوی پل احساس دیدمت
وقتی دستمو گرفتی
وقتی نم نم راه رفتنت رو زمین خاکی قلبم رو
احساس کردم
وقتی چشمات عاشقانه نگاهم کردن
وقتی باد محبتت وزیدن گرفت
وقتی گل عشقت روییدن گرفت
وقتی عاشقم شدی....منم عاشقت شدم.......
و به سوی تقدیر عاشقانه وجود تو دویدم
هیچ وقت باورت می شد که یه نفر اینقدر دوستت داشته باشه؟   
تو عشق منی......در شیار قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی
عشق من همان است که تو هر روز در آینه می بینی
باورت می شه با اومدنت قلبم تازه شد و دوباره پوست انداخت؟
قلبم تیکه تیکه بودو تو اونو از نو ساختی.
چقدر تو خوبی
آخ !مگه می شه به طعم لطیف این عشق صادقانه شک کرد؟
مگه می شه قلب پر حرارت تو رو ندید؟
مگه می شه گرمای دستات رو حس نکرد؟
مگه می شه چشمات و دیدو گفت این عشق بهترین عشق توی دنیا نیست؟؟!!!!!!


پ.ن.۱: اصلا شما ها نباید به ما تبریک می گفتین؟ چرا؟؟؟؟ اااااااااا خوب ۵ خرداد ماهگرد نامزدیمون بودا. به به یادتون رفته بود؟
اشکال نداره ، آخه محسنم یادش نبود ، من بهش تبریک گفتم . دیگه داشتم افسردگی می گرفتم که پوپک هم بهم تبریک گفت و این بنده در غم فرو رفته رو در شهر غریب شاد کرد. خدا خیرش بده خواهر.
پ.ن.۲: نی نای نای نی نای نای. ۵ شنبه جشن نامزدیه دیگه. کلی دلم جشن میخواد الان.
پ.ن.۳: فکر کنم امروز لباسم هم آماده می شه. الان کلی ذوق دارم که ببینمش. تو پرو که زیاد حالیم نشد چه جوریاست.
پ.ن.۴: یلدا جون ابراهیم حالش خوبه خوبه. ما سر به نیستش نکردیم ، تازه مهد هم میره:)
پ.ن.۵: فیروزه جون من میخواستم زودتر از اینا بیاما. ولی دیدی که نشد.
پ.ن.۶: اون یکی فیروزه جون ، من هنوز آیس پک نخوردمااااااااااا!
یواشکی نوشت: من اصلا به محسن نگفتم که آپ کردم.

-----------------------------------------------------------------------------

دوباره اضافه شده:
با تشکر از مستانه جونم بالاخره من عکس تونستم بذارم اینجا.
اینم یه عکس از شهرمونه که خودم گرفتمش.
واسه امتحان عکس بهتری پیدا نکردم.


سحربانو

 

   1      2    >>