سلام سلام
جونم واستون بگه که
واسه روز پدر که غروبش رفتم خونه محسن اینا و تازه شم بعد از ظهرش یواشکی رفتم بیرون یه دسته گل واسه مهندس گرفتم.
(عجب خانومی ، تشویقققققققققققققققققققققققققق)
شبش هم من و مامان و محسن رفتیم ر ش ت پیش حنا کوچولو.
آی که این تابستون تو این گرما و شرجی بودن هوا فقط یه چیزی می چسبه ، اگه گفتین چیییییییی؟ بستنی؟ نه. آب خنک؟ نه. فقط و فقط دریااااااااااااااااااا.
از یکی دو هفته پیش هی هر روز به خودم می گفتم پاشو برو تنی به آب بزن هم فاله هم تماشا ولی نشد تا اینکه ۵ شنبه جاتون خالی بهمون پیشنهاد شد که دریا می یای؟
سحر:
و رفتیم دریا. وااااااااااااااای چه خبر بود تو یه جای کوچولو آی هوارتا آدم (خانوم البته) وول می خورد. آی چهره هایی می دیدیم که نگو. هر کی هم یه هدفی داشت. یکی می خواست آب بازی کنه. یکی می خواست آفتاب بگیره. یکی می خواست شنا کنه. خلاصه ما که یهو رفتیم دریا کلی آب بازی کردیم و خسته و کوفته غشیدیم تو ساحل آی الآن همه تنم می سوزه.
رنگمم که برگشته. شبشم که خونه عمو بنده شام دعوت بودیم. به اصطلاح ۲ تا عروس دوماد رو دعوت کرده بودن با خانواده ها. من و مهندس و پسر عموم و خانومش. حالا من هر کاری می کردم یکم قیافم درست نمی شد که ، صورتم شده بود عینهو لبو.
دوس دارم یکم رنگم برگرده ، پارسال خیلی رفتم دریا کلی با رنگ جدید پوستم حال می کردم ولی امسال مامان هی می گه زیاد نرو بعد تا آبان رنگت عوض نمی شه واسه عروسیت می گن عروس سیاهه ، می گم مامان سیاه چیه برنزه.
ولی من که فعلا همت کردم برم هی دریا. کلی روحیه آدم عوض می شه منم که بیکاااااااااااااااااااااااااااااار.
شبشم که مهمونی بودیم کلی خوش گذشت و خندیدیم. قابل ذکر است که این اولین مهمونی بود که محسن از طرف ما دعوت میشد.
و اما بالاخره بعد از ۱ ماه امروز صبح من و محسن و مرتضی رفتیم دوچرخه سواری. البته به خاطر اینکه خیلی خیلی هوا گرم بود زود برگشتیم خونه آخه ناهار هم خونه پدر شوهر دعوت بودم و فسنجون زدیم به بدن. ( آی که من عاشق فسنجونم )
پ.ن.۱: یکم صبح از مهندس دلخور شدم ، آخه مثلا من با اون رفته بودم که از من حمایت کنه ها ولی وقتی داشتیم از یه طرف بلوار می ومدیم اون ور من و گذاشت و خودش اول رفت منم کلی با استرس ماشینارو رد کردم و رفتم اونور. اینجا مواظب من نبود بعد وقتی یه کوچولو چپ یا راست می رفتم و از خط راست منحرف می شدم می گفت مواظب باش.
پ.ن.۲: از وقتی اومدم هی می خوام بشینم یه فیلمو کامل از mbc persia ببینم ولی کو وقت!
پ.ن.۳: "من" جان دیدی این پست هم از من ارائه شد؟
پ.ن.۴: اینو یادم رفت بگم تو دریا کلی یاد شماهایی افتادم که از دریا دورین و جای همتون رو خالی کردم.
پ.ن.۵: امشب سر یه مسئله ای هی دلم میخواست مهندس رو اذیت کنم. یه چیزایی گفتم که مثلا ناراحتش کنم. ولی از وقتی رفته همش به خودم می گم بی ادب. این چه کاری بود کردی. الان ناراحتمممممممممممممممممممم. البته خودش گفته ازت ناراحت نیستم ولی من باز عذاب وجدان دارم.
سحربانو
![]() |
![]() |
![]() |
سلام سلام سلاااااااااااااااااااااااااام
من الان یه سحر شاد و خوشحال و خیلی خیلی شنگول هستم.
اصلا فکر نکنین که من از ۲۲ اینجام و ننوشتما. بنده جمعه رفتم و قرار بود که شنبه کارارو تحویل بدیم و برگردیم ولی یکی از پروژه ها تحویلش افتاد واسه ۲۵
، بنابراین بنده تا دیروز اونجا بودم و بعد از تحویل پروژه گوله کردم اومدم خونه. الانم در خدمت خونه کوچولومون هستم.
از این به بعد تند تند میام اینجا. پیش شما ها هم خیلی میام دیگه.
دیگه وقتم آزاده آزاده ، آی چه کیفی می داد امروز صبح که هی چشم وا می شد بعد به خودم می گفتم بابا تو که کاری نداری دوباره می خوابیدم. آی کیف کردم.
الان انقده حس خوبی دارم که این ۴ سال تموم شد ، دیگه این آخراش واقعا از اون شهر و رفت و آمد خسته شده بودم.
هر چند هنوز پروژه نهاییم ( همون پایان نامه ) مونده ولی خوب دیگه اون نیازی به این همه بودن تو اونجا نداره ، همه کارامو اینجا انجام میدم و فقط واسه مشورت با استاد راهنما میرم اونجا.
جونم واستون بگه که پروژه ها هم به نحو احسن ارائه شد ، فکر کنم تو شبانه روز فقط۲-۳ ساعت نهایتش می خوابیدم.
می خواستم یکی دوتا از عکساشو واستون اینجا بذارم ولی انقده دیروز مهندس از کارام خوب استقبال کردددددددددددددددددددددددددددددد
که گفتم بی خیال. اون که محسن بود یه نیگاه ننداخت بهشون وای به حال بقیه. خوب اینم از بدی های کار ماست که فقط اونایی که یه همچین پروژه هایی رو می بندن درک می کنن که چقدر روش زحمت کشیده شده. ما هم بقیه رو سرزنش نمی کنیم.
ا راستی امروز روز مرد و پدر و آقاست. کلا همه آقایون دیگه.
عزیزم روزت مبارک باشه
امروز واسه ادای احترام می رم پیش بابا جون.
یه چیز مهم : فعلا ۲ آبان در نظر گرفته شده واسه جشن عروسی ، اگه تغییری توش به وجود نیاد تا چند روز آینده روز شمار ما اینجا راه میوفته.
فعلا زیاد نمی نویسم چون می خوام خیلی بیشتر بیام اینجا.
راستی شما می دونین چرا مهندس تو این همه مدت نیومد اینجا یه کوچولو هم که شده بنویسه آیا؟؟؟؟ من که هر چی فکریدم نفهمیدم.
سحربانو
الان خیلی خوشحالم
، بذارین یه اعترافی کنم. فکر نمی کردم انقده دوستای خوب داشته باشیم که بیان بهم نظر بدن (از نوع دلداری
). واسه همینم از صبح زود که پاشدم یکم کارای پروژه رو انجام دادم بعد گفتم زشته. وقتی این همه دوستام بهم لطف داشتن بیام بنویسم بعد برم سر کارم.
خوبین دوست جونام؟
چقدر زود این روزا می گذرن به خدا.

الان ۱۱ روزه که بنده اومدم خونه که ۳ تا پروژه انجام بدم ولی تا همین الانش که خدمت شمام فقط پروژه کارآموزیم آماده ست.
فقط تنها چیزی که این روزا باهام بوده استرس و عذاب وجدان بوده ( که مخصوص همین روزای تحویل پروژه ست ) ولی کو توجه!!! این ترم آخری دیگه انقده روم به دیوار پر رو شدم که به عذاب وجدانه هم توجه نمی کنم.
ااااااااااااا خوب چیکار کنم. این همه ترم کار کردیم چی شد آخه. یه سری پروژه آماده آوردن نمره هاشونم که خدا رو شکر توووووووووووووپ شد.
ما هم که همیشه تو یه رنج نمره می گیریم نمیدونم صیغه ش چیه والا.بگذریم از این حرفا. فقط در همین جا اعلام کنم که در ابتدای امر تاریخ تحویل پروژه ۱۶ تیر بود ( یعنی امروز! ) که به همت بچه ها شد ۲۰ تیر و دیروز در یک تماس تلفنی با یکی از دانشجویان موفق فهمیدم که به بهههههههههههههه تحویل افتاده واسه ۲۲ تیر.
حالا اصلا فکر نکین که خوشحالیم واسه اینه که وقت بیشتر دارما. نه ، بیشتر واسه این خوشحالم که ۵ شنبه اینجام. فکر کنم یه فقره عروسی دعوت باشیم واسه ۵شنبه شب.
خوب خوب و اما...
آی دلتون بخواد تو این تعطیلات داریم به خودمون خوش می گذرونیم که نگو. آی می گردیم. کلا همه کار انجام می دیم به جز این پروژه های نازنین.
نمی دونین چقدر خوش می گذره این روزا ، هی کل کل می کنیم ، هی خاطره تعریف می کنیم ، هی می ریم بیرون ، هی محسن میاد اینجا ، هی من میرم اونجا ، هی از هم دلخور می شیم ، هی قهر کوچولو می کنیم( بیشتر اینجانب!
) ، هی منت کشی می کنیم (نمی دونم کی!
)بعضی وقتا انقده می خندیم که نگو. بعضی وقتا انقده تو خودمونیم که صدا از هیچ کدوممون در نمیاد. کلا همه چیزاش باحاله. تو این لحظه ها هم فقط به یه چیزی فکر می کنم که ... خدایا ممنونم به خاطر روزای خوبی که بهم هدیه می دی ، ممنوم که محسن خیلی خوبه ، ممنونم که همیشه به یاد بنده هات هستی ، و همیشه دعا میکنم که همه همیشه ی همیشه طعم خوش زندگی رو بچشن و بهترین هارو داشته باشن.
چقدر فلسفی می فکرما من!

پ.ن.۱: حالا من اینجوری گفتم فکر نکنین که تو پروژه ها صفره صفرما ، نه ، کاراشون نصفه نیمه ست فقط. فردا می رم از صبح پیش ندا که اگه خدا بخواد یکی دیگه از پروژه ها رو ببندیم. کار اونم تموم شه فقط یه دونه میمونه که چون یه کار روتینه که هر ترم داریم انجام میدیم زیاد سخت نیست واسم.

پ.ن.۲: تو این روزا انقده دلم میخواد هر روز بیام یه کوچولو بنویسم ولی وقت نمی کنم. بعد از تحویل پروژه ها سعی می کنم بیشتر بنویسم. آخه اینجوری جزئیات از دستم در میپره. من دلم می خواد تک تک لحظه هامون اینجا برامون بمونه واسه همیشه. الانم خیلی از چیزایی که تو این یه هفته گذشت رو نشد اینجا بنویسم. آخه خیلی طولانی میشد.
پ.ن.۳: دیروز که با مهندس به اینجا سر زدیم دیدیم بههههههههههه چقدر نظر مهندس گفت: به به چقدر طرفدار داریا. دیگه سکان خونه افتاده دست خانومه خونه. چه شودددددددد!

پ.ن.۴: جمعه دومین سال مامان محسن بود. از صبح رفتم اونجا ، واسه ناهار با حنا اینا بودیم و... مطمئنم مامان خانوم خیلی خوبی بودن. اینو قشنگ حس میکنم. به خاطر چهره مهربونی که تو عکسا دارن. به خاطر همه اون چیزای خوبی که دیگران تا اسمشونو می شنون می گن.
کاش میشد منم ببینمشون
... خدا بیامرزتشون...پ.ن.۵: منم دلم میخواد خانوم خیلی خوبی واسه مهندس باشم. می شود آیا؟

پ.ن.۶: یک ماهی میشه که به مهندس گفتم از بین چند تا تاریخی که گفتم یکیشو انتخاب کنه واسه جشن عروسی که همش یادش می ره.
شما یه چیزی بهش بگین آخه.
هر چی زودتر مشخص شه بهتره.پ.ن.۷: کسی از این نارنجدونه خبر نداره؟ دل نگرانش شدیم بابا.

مواظب خودتون و خودشون باشین.

سحربانو

برای اعتراض فعلا چیزی نمی نویسم تا فردا.

سحربانو
سلاااااااااااااااااااااااام بالاخره بنده آخرین امتحانات دوران تحصیل رو دادم و برگشتم خونه. البته راستشو بخواین از ۴ شنبه شب خونه هستما ولی باور کنین اصلا وقت نشد بیام بنویسم ( اینم واسه عده ی کثیری گفتم که نگران ما شده بودن! )
پ.ن واسه همین جا: عده ی کثیر = نارنجدونه جون. ( باز دم شما گرم همشهری
)
از ۳۱ که رفتم اردوی امتحانات شروع شد و سحربانو با تلاش بسیار این ۳تا امتحان رو سپری کرد. البته بگما اصلا فکر نکنین که الآن تابستون شروع شده و سحر نمی دونه از خوشحالی چیکار کنه ها. نخیرررررررررررررررر.
تازه کار ما شروع شده. واسه ۲۰ تیر ۳ تا تحویل پروژه خوف دارم. طرح۵ ، تولید صنعتی و کارآموزی که همش هم نیمه کاره ست. از امروز تازه کارمو شروع کردم و امیدوارم با دعای خیر ملت وبلاگستان بتونم به خیری و خوشی تمومشون کنم.
خوب خوب من یه تشکر بدهکارم به اونایی که تولدمو تبریک گفتن و به اونایی که روز زن رو تبریک گفتن و به اونایی هم که اصلا در هیچ زمینه ای ما رو تحویل نگرفتن
( اینم واسه این گفتم که ناراحت نشنااااا )
خلاصه این سفر ۵ روزه ما به شهر دانشجویی جریانی داشتا.
۳ تیر که تولدم بود.
۴ تیر که روز زن بود.
۵ تیر که دومین ماهگرد نامزدیمون بود.
یعنی این شانس منه آخههههههههههههههههه. شما بگین این همه صبر کنم بعد تو این سه روز مهم دور از مهندس باشم؟؟؟؟
یکم دلم می گرفت اونجا تنهایی.
شب یه چشم به جزوه بود یه چشم به تلویزیون ( آخه ایتالیا بازی داشتا ) یهو دیدم اس ام اس دارم. راس ساعت ۱۲ شب محسن جونم بهم اس ام اس زد و تولدم رو بهم تبریک گفت که من یه عالمه خوشحال شدم. (هنوزم اون اس ام اس رو می خونم و شاد می شم!
) تا جوابشو دادم دیدم یه اس ام اس دیگه اومد. یاسمن بود و بعد چند دقیقه هم ندا اس ام اس زد. خلاصه با اینکه اون شب ایتالیا باخت ولی من کلی خوشحال بودم .
واسه روز تولدم که صبحش امتحان داشتم. اونم با یه استاد که همشهریمه. امتحان که خوب شد کلی ذوقیدم و به خوشحالیم اضافه شد ، بعدشم که رفتم کافی نت و متنی که مهندس واسم اینجا نوشته بود رو خوندم و باز کلی ذوق کردم از داشتن این مهندس با احساس.
بعدش رفتم خونه اصلا حس درس خوندن نبود.
ندا اومد پیشم که روز تولدی تنها نباشم. کلی حرف زدیم و خندیدیم و کلی ۲ تایی رقصیدیم وبعدش رفتیم بیرون یکم شیرینی گرفتیم و برگشتیم خونه تولد بازی ۲ نفره.
خیلیا بهم زنگیدن و اس ام اس زدن که از همشون ممنونم.
۴شنبه که برگشتم دل تو دلم نبود که مهندس رو ببینم وای آخه دلم واسش تنگ شده بود، تو این مدت نشده بود که این همه وقت از هم دور باشیم، نهایتش ۲ روز بود.
۵ شنبه رفتم پیش محسن و بماند که چقدر اولش غرغر کردم به خاطر کار خونشون ولی بقیه ش خوب بوووووووود. ( ااااا الکی که غرغر نکردم آخه ۱۴ تیر سالگرد مامانه و باید خونه تمیز می شد )
جمعه از ساعت ۱۰ صبح رفتم خونه محسن اینا که تمیز کاری کنیم. من و محسن و باباجون تو یه روز پر کار بالاخره تونستیم ساعت ۸ شب کار رو تموم کنیم و الان خونه تمیز شده، البته یکم ریزه کاری داره که اونم تا آخر هفته باید انجام بدیم.
بعد از کار هم محسن گفت که حنا اینا دارن میان اینجا. ما هم خسته ، قیافه منم که داغون ولی گفتم زشته بمونم بیان بعد میرم خونه. بعدش می دونین چی شددددددددددددددددددددددددددددددددد؟
حنا اینا اومدن با یه کیک گنده و کادو.
وای من انقده ذوق کردم که نگو. مثل اینکه محسن گفته بود که دارین میاین کیک بگیرین. خلاصه اینکه من در نهایت آشفتگی یه عالمه بهم خوش گذشت. محسن با این کارش بازم منو غافلگیر کرد.
حالا جالبیش اینه که پوپک عکس که می گرفت می گفتم من قسمت نمی شه یکم تو این عکسا خوب باشم. واسه تولد محسن که از ساعت ۳ رفته بودیم بیرون و تو عکسا داغون بودم اینم از تولد خودم.
و بالاخره امروز که قراره واسه شام بریم خونه خاله محسن.
مواظب خودتون باشین.
سحربانو




