Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker محسن و سحر بانو - ابراز وجود...

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 تیر ماه سال 1387

سلاااااااااااااااااااااااام بالاخره بنده آخرین امتحانات دوران تحصیل رو دادم و برگشتم خونه. البته راستشو بخواین از ۴ شنبه شب خونه هستما ولی باور کنین اصلا وقت نشد بیام بنویسم ( اینم واسه عده ی کثیری گفتم که نگران ما شده بودن! )
پ.ن واسه همین جا: عده ی کثیر = نارنجدونه جون. ( باز دم شما گرم همشهری )
از ۳۱ که رفتم اردوی امتحانات شروع شد و سحربانو با تلاش بسیار این ۳تا امتحان رو سپری کرد. البته بگما اصلا فکر نکنین که الآن تابستون شروع شده و سحر نمی دونه از خوشحالی چیکار کنه ها. نخیرررررررررررررررر. تازه کار ما شروع شده. واسه ۲۰ تیر ۳ تا تحویل پروژه خوف دارم. طرح۵ ، تولید صنعتی و کارآموزی که همش هم نیمه کاره ست. از امروز تازه کارمو شروع کردم و امیدوارم با دعای خیر ملت وبلاگستان بتونم به خیری و خوشی تمومشون کنم.
خوب خوب من یه تشکر بدهکارم به اونایی که تولدمو تبریک گفتن و به اونایی که روز زن رو تبریک گفتن و به اونایی هم که اصلا در هیچ زمینه ای ما رو تحویل نگرفتن( اینم واسه این گفتم که ناراحت نشنااااا )

خلاصه این سفر ۵ روزه ما به شهر دانشجویی جریانی داشتا.
۳ تیر که تولدم بود.
۴ تیر که روز زن بود.
۵ تیر که دومین ماهگرد نامزدیمون بود.
یعنی این شانس منه آخههههههههههههههههه. شما بگین این همه صبر کنم بعد تو این سه روز مهم دور از مهندس باشم؟؟؟؟
یکم دلم می گرفت اونجا تنهایی.

شب یه چشم به جزوه بود یه چشم به تلویزیون ( آخه ایتالیا بازی داشتا ) یهو دیدم اس ام اس دارم. راس ساعت ۱۲ شب محسن جونم بهم اس ام اس زد و تولدم رو بهم تبریک گفت که من یه عالمه خوشحال شدم. (هنوزم اون اس ام اس رو می خونم و شاد می شم! )  تا جوابشو دادم دیدم یه اس ام اس دیگه اومد. یاسمن بود و بعد چند دقیقه هم ندا اس ام اس زد. خلاصه با اینکه اون شب ایتالیا باخت ولی من کلی خوشحال بودم .
واسه روز تولدم که صبحش امتحان داشتم. اونم با یه استاد که همشهریمه. امتحان که خوب شد کلی ذوقیدم و به خوشحالیم اضافه شد ، بعدشم که رفتم کافی نت و متنی که مهندس واسم اینجا نوشته بود رو خوندم و باز کلی ذوق کردم از داشتن این مهندس با احساس. بعدش رفتم خونه اصلا حس درس خوندن نبود.
ندا اومد پیشم که روز تولدی تنها نباشم. کلی حرف زدیم و خندیدیم و کلی ۲ تایی رقصیدیم وبعدش رفتیم بیرون یکم شیرینی گرفتیم و برگشتیم خونه تولد بازی ۲ نفره.
خیلیا بهم زنگیدن و اس ام اس زدن که از همشون ممنونم.

۴شنبه که برگشتم دل تو دلم نبود که مهندس رو ببینم وای آخه دلم واسش تنگ شده بود، تو این مدت نشده بود که این همه وقت از هم دور باشیم، نهایتش ۲ روز بود.

۵ شنبه رفتم پیش محسن و بماند که چقدر اولش غرغر کردم به خاطر کار خونشون ولی بقیه ش خوب بوووووووود. ( ااااا الکی که غرغر نکردم آخه ۱۴ تیر سالگرد مامانه و باید خونه تمیز می شد )

جمعه از ساعت ۱۰ صبح رفتم خونه محسن اینا که تمیز کاری کنیم. من و محسن و باباجون تو یه روز پر کار بالاخره تونستیم ساعت ۸ شب کار رو تموم کنیم و الان خونه تمیز شده، البته یکم ریزه کاری داره که اونم تا آخر هفته باید انجام بدیم.
بعد از کار هم محسن گفت که حنا اینا دارن میان اینجا. ما هم خسته ، قیافه منم که داغون ولی گفتم زشته بمونم بیان بعد میرم خونه. بعدش می دونین چی شددددددددددددددددددددددددددددددددد؟
حنا اینا اومدن با یه کیک گنده و کادو. وای من انقده ذوق کردم که نگو. مثل اینکه محسن گفته بود که دارین میاین کیک بگیرین. خلاصه اینکه من در نهایت آشفتگی یه عالمه بهم خوش گذشت. محسن با این کارش بازم منو غافلگیر کرد.
حالا جالبیش اینه که پوپک عکس که می گرفت می گفتم من قسمت نمی شه یکم تو این عکسا خوب باشم. واسه تولد محسن که از ساعت ۳ رفته بودیم بیرون و تو عکسا داغون بودم اینم از تولد خودم.

و بالاخره امروز که قراره واسه شام بریم خونه خاله محسن.

مواظب خودتون باشین.
سحربانو