<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[محسن و سحر بانو]]></title>
		<link>http://samo86.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[یادداشتهایی از زندگی]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[شروع داستان زندگی!]]></title>
					<link>http://samo86.blogsky.com/1387/07/22/post-127/</link>
					<description><![CDATA[<p>۲۲ مهر ۱۳۸۶<br />ساعت حدود ۱۰ شب:<br />سحر ۲ روز بود که رفته بود دانشگاه.<br />محسن مثل همیشه آخر شب یه چند تایی بهش اس ام اس زد و با هم اختلاط کردن تا اینکه محسن گفت می خواد بخوابه. بازم مثل همیشه سحر بهش شب به خیر می گه و گوشیش رو میذاره یه گوشه و می ره کاراشو انجام بده که فردا بره سر کلاسش.<br />بعد از چند دقیقه صدای گوشیش رو می شنوه. یه اس ام اس رسیده...<br />مطمئن بود که محسن نیست ، چون اون خواب بوده ، اما در کمال ناباوری می بینه اس ام اس از خود مهندسه. اس ام اس رو که باز می کنه با یه جمله مواجه می شه...<br />سحر با من ازدواج می کنی؟<br />یکم گیج می شه ، این که گفته بود دارم میخوابم. ما که تا حالا اصلا با هم جدی در مورد این موضوع حرف نزده بودیم... یعنی اصلا حرف نزده بودیم ، خیلی دوست بودیم و خیلی از این دوستی راضی بودیم ، خیلی با هم راحت بودیم ، خیلی با هم حرف می زدیم ولی هیچ وقت حرف از ازدواج نشده بود ولی چی شده یه دفعه؟<br />بهم گفت اون تصمیمش رو گرفته و از فرداش قرار شد من به این مسئله به صورت جدی فکر کنم و اگه اون رو مناسب می بینم و به معیارام نزدیکه به خانوادم معرفیش کنم.<br />من از فردای اون روز با یه دید دیگه به محسن نیگاه کردم ، خیلی فکر کردیم ، خیلی سوال کردیم ، خیلی وقت گداشتیم ، خیلی خواسته هامون رو گفتیم و بالاخره تصمیم گرفتیم ، هر دوتامون...<br />و حالا...<br />۲۲ مهر ۱۳۸۷<br />من ، سحر ، از همین تریبون اعلام می کنم که از انتخابم بسیار خوشحالم.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif" /><br />به امید روزهای قشنگتر و ... برو تا آخرش.</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 08:04:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://samo86.blogsky.com/Comments.bs?PostID=127</comments>
          <guid>http://samo86.blogsky.com/1387/07/22/post-127/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[و پس از یک سال...]]></title>
					<link>http://samo86.blogsky.com/1387/07/20/post-126/</link>
					<description><![CDATA[<p>یادش به خیر درست یک سال پیش بود. اگه یادم نرفته باشه قرار بود که برم دانشگاه. تازه کلاسای مهر شروع شده بود. روز قبلش با محسن بیرون بودیم و چقدر دلم گرفته بود که بعد از سه ماه تعطیلی دوباره باید برم دانشگاه. صبح که از خواب پاشدم محسن بهم اس ام اس زد و یه آدرس اینترنتی بهم داد ، گفت تو برو اینجا رو ببین تا من صبحانه بخورم و خودم هم آن شم. من هر چی فکر کردم نتونستم حدس بزنم این آدرس چیه و وقتی رفتم و <u><strong><a href="http://samo86.blogsky.com/1386/07/20/post-2/">اینو</a></strong></u> دیدم انقده ذوق کردم که نگو.<br />شاید اون روز هیچ وقت این احساس رو نمی کردم که ممکنه سال بعدش تو چنین روزی فقط یک ماه دیگه تا عروسی ما مونده باشه.<br />یه جای خوبی شد واسه زدن حرفامون. آخه اون موقع هر دو می نوشتیم.<br />چه روزهایی رو اینجا ثبت کردیم که واقعا واسم با ارزش هستن و چقدر خوشحالم که همیشه هستن. روزهای دوستی ، روزهای پر استرس معرفی محسن به مامان ، روزهای اضطراب من واسه دیدن عکس العمل بابا ، روز خواستگاری ، روز نامزدی و خیلی روزای دیگه.<br />یادمه اولین دوستی که بهمون سر زد تگرگ&nbsp;بود. که خیلی وقته دیگه نیست و دوست دارم بدونم کجاست. کم کم دوستای زیادی پیدا کردیم و خیلیا اون موقع نی نی نداشتن ولی الان هم سام کوچولو هست هم سدنا جون. و روز به روز به دوستامون اضافه شد تا الان که انقده این دوستیا واسم حقیقی شده که از خبر به وجو اومدن یه نی نی تو دل مامان فاطمه از خوشحالی جیغ‌ می زدم و از اینکه شیما ناراحت می شه دلم میگیره و ...<br />وبلاگمون رو دوست دارم چون تو این یه سال هیچ تغییری توش ندادیم ، قالبش رو دوست دارم چون همون روز اول محسن این قالب رو به خاطر این درست کرد که من عاشق رنگ آبی هستم اونم از نوع کم رنگش.<br />چند ماهی میشه که محسن می گه بیا یه اسم جدید واسه وبلاگ بذاریم ولی من همین اسم رو دوست دارم تا آخرش. محسن و سحربانو.<br />اولین سقف مشترک من و محسن ، تولدت مبارک.<br />پ.ن.۱: نبودم ، ببخشید. از همه دوستای عزیزی که اومدن اینجا و من نبودم که جوابشون رو بدم. از همه بلاگفایی های عزیز که منتظر بودنم تو خونشون بودم و ازم خبری نمی دیدن. باور کنین میام پیشتون اما نمی دونم ایراد چیه که نمی تونم نظر بدم. این هفته واقعا سرم شلوغ بود. خرید وسایل خونه و جمع و جور کردن کارها واقعا خسته م کرده بود و اگه یه وقت آزاد پیدا می کردم ترجیح می دادم بخوابم ، شده بود ۴۸ ساعت اصلا وقت نمی کردم که بیام پای سیستم بشینم ،&nbsp; یه چند روزی هم خودم صبر کردم تا تولد وبلاگ بیام و بنویسم.<br />پ.ن.۲: بالاخره نقاشی داخل تموم شد. وسایل برقی هم بردیم داخل. احتمالا این هفته دیگه اگه خدا بخواد میریم که کم کم وسایل رو داخل کمدها بچینیم تا خونه سبک شه و نهایت می مونه موکت کردن اتاق ها و پارکت پذیرایی.<br />پرده هارو هم انتخاب کردم ، هفته دیگه آماده ست. <br />ست آشپزخونه هم گرفتم. <br />سرویس خواب رو هم سفارش دادیم که واسمون درست کنن. همون طرحی که دوست داشتیم شد بالاخره.<br />سفره عقد رو هم بالاخره انتخاب کردم ترکیب قشنگی داره. حتما بعد از مراسم عکس رو میذارم واستون.<br />پ.ن.۳: داداش اومد و من صاحب یه پازل خوشگل ۱۰۰۰ تکه شدم ، هی دلم می خواد درستش کنم ولی نمی شه ، یعنی گذاشتم ببرم خونه خودمون درستش کنم.</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 00:34:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://samo86.blogsky.com/Comments.bs?PostID=126</comments>
          <guid>http://samo86.blogsky.com/1387/07/20/post-126/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نامه ی یک مرد برای همسرش]]></title>
					<link>http://samo86.blogsky.com/1387/07/09/post-125/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلاااااااام<br />و اما بعد از اون رفت و برگشت ۲ روزه م به دانشگاه اومدم که خودمو تخلیه کنم.<br />شنبه ظهر ساعت ۱ بلیط داشتم با محسن رفتیم ترمینال ، حسم بهم می گفت که اتوبوس تاخیر داره. آخه تو این ۴سال بیشتره وقتا تاخیر داشت. منم دیدم محسن خسته ست گفتم بره خونه و بعلهههههههههههههه ماشین ساعت ۲ اومد. وسط راه ندا هم به من پیوست و کلی خاطره تعریف کردیم تا اونجا.<br />قرار بود بریم خونه ی یکی از بچه ها که فردا با هم بریم دانشگاه. از خستگی شب زودی خوابیدیم و صبح رفتیم دانشگاه دیدیم هیچ کی به کار ما رسیدگی نمی کنه. هر جا می رفتیم می گفتن نمی شه اگه شما بخواین حذف و اضافه کنین باید پول بدین ما هم گفتیم نخیییییییییییر ما دیگه به این دانشگاه پول نمی دیم ، آخه خودشون کار مارو اینجوری کرده بودن که فقط باید می رفتیم استادمون رو مشخص می کردیم.<br />گفتن پس بمونین تا مدیر گروهتون بیاد و .... ما تا ساعت ۱۱ منتظر موندیم تا بالاخره استاد جان تشریف آوردن.<br />۳ گره گذاشته بودن که مجبور بودیم یکی از اون ۳تا گروه رو انتخاب کنیم. که هر کدوم هم شامل یه استاد راهنما و یه استاد مشاور بود.<br />که بنده هم یکی رو که فکر کردیم از همه بهتر هست رو انتخاب کردیم و این جور که بوش میاد باید حتما تا آخر بهمن کارش رو تموم کنیم. و دیگه نمی تونیم نیمه تمام بذاریمش.<br />احتمالا ۲ هفته دیگه هم باید برم که پروژه مو معرفی کنم به استادم. خودم یه چیزایی تو سرم هست. مثل خانه ی نگهداری کودکان بی سرپرست ، هنوز باید روش فکر کنم ...<br />خوب راستی دیروز رفتم به خونه سر زدم دیدم ای ول نقاش مشغول کاره. و خودش گفت که تا آخر هفته اگه مشکلی پیش نیاد داخل خونه رو تموم می کنه و می ره بیرون و ما می تونیم خونه رو تمیز کنیم.<br />چند وقت پیش رفته بودیم ر ش ت یه سری لوستر دیدیم بد نبودن اگه بشه امروز می ریم باز می بینیم اگه شد لوستر رو از همین جا می گیریم. حمل و نقلشم برامون آسونتره.<br />بعدشم احتمالا می ریم اطلس پود پرده هم ببینیم که اگه شد اونم سفارش بدیم. که تا آماده بشه طول می کشه و ما هم تا اون موقع خونه رو یکم ترو تمیز می کنیم.<br />پ.ن:دیگه از این به بعد آخر نوشته هام اسمم رو نمی نویسم! اینم یه جور اعتراضه دیگه. می دونم رسیدگی نمی شه ولی خودمو دارم می زنم به در و دیوار. آییییییی خواهراااااااااااا.<br />نکته: اینم یه جا خوندم خیلی خوشم اومد گفتم بذارم شما هم بخونینش.<br />&nbsp;</p><p>نامه ی یک مرد برای همسرش :<br />برای همه لحظات جادویی متشکرم ! <br />&nbsp;</p><p>متشکرم </p><p>برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. </p><p>برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. </p><p>برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. </p><p>برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. </p><p>برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. </p><p>برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی. </p><p>برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. </p><p>برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. </p><p>برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. </p><p>برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. </p><p>برای همه وقت هایی که گفتی &quot;دوستت دارم&quot; </p><p>برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. </p><p>برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. </p><p>برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. </p><p>برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. </p><p>برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. </p><p>برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. </p><p></p><p>به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که : </p><p>لبخند من به تو یعنی &quot; عاشقانه دوستت می دارم &quot; </p><p>آغوش من همیشه برای تو باز است. </p><p>همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم. </p><p>همیشه پشتیبانت هستم. </p><p>من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود. </p><p>فقط کافی است چیزی از من بخواهی , <br />بلافاصله از آن تو خواهد شد. </p><p>می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم. </p><p>من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی. </p><p>در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی. </p><p>همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم. </p><p>همین الان در فکر تو هستم. </p><p>تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری. </p><p>من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است. </p><p>هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن. </p><p>من هنوز در چشمانت گم شده هستم. </p><p>تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.&nbsp;</p><p>&nbsp;&nbsp;</p><p></p><p><strong>&nbsp;بعدا اضافه شده<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/011.gif" /></strong></p><p><strong>کمککککککککککککککککک:<br />دوستان عزیز بلاگفایی ، من چرا نمی تونم واسه شماها کامنت بذارم؟<br />خیلی امتحان کردم. تو صفحه های بیشترتون نظر دادم اما بهم می گه امکان نظر دهی وجود ندارد. چرا؟؟؟؟؟<br />بهم بگین چرا اینجوری شده آخه. تو بلاگ اسکای و بقیه می تونم بذارم. مشکلم فقط با بلاگفاست.</strong></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 13:57:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://samo86.blogsky.com/Comments.bs?PostID=125</comments>
          <guid>http://samo86.blogsky.com/1387/07/09/post-125/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یه آپ تند تند!]]></title>
					<link>http://samo86.blogsky.com/1387/07/05/post-124/</link>
					<description><![CDATA[<p>بازم بارون شروع کرده. این دفعه دیگه فکر کنم از اون باروناست که ادامه داره و حالا حالاها باید ببینیمش. هوا هم سرد شده به نسبت ، فقط الان می چسبه بری زیر پتو بخوابی در حالی که صدای بارون رو می شنوی...<br />تقریبا دیگه همه به جنب و جوش افتادن که کجای کار رو بگیرن که خونه زودتر آماده شه. البته بعد از برخوردی که محسن و داداشش با جناب آقای نقاش کردن و این جور که مشخصه و گوش شیطون کر شواهد امر حاکی از اینه که کارساز بوده و داره تند کاراشو انجام میده.<br />یه لیست هم داداش محسن درست کرده که طبق اون داریم کارای مونده خونه رو انجام میدیم. اگه همه چی طبق روالی که هست و ما برنامه ریزی کردیم انجام بگیره کارا تا ۱۵ مهر تموم میشه و فقط می مونه تمیز کردن خونه.<br />چند روز پیش رفتیم پارکت دیدیم اما هنوز انتخاب نکردیم ، آقاهه گفت عجله نکنین داره یه سری طرح های جدید میاد. ما هم که فعلا تا ۱۵ مهر نمی خوام پارکت کنیم گفتیم باشه.<br />تو این هفته ۳ شب مهمونی بودیم ، کلی خوش گذشت و خندیدیم.<br />اصلا آدم دور و برش شلوغ می شه دلش وا میشه ها. اونم من.<br />قرار بود دیروز بریم خرید عروسی که کنسل شد ، آخه خونه خاله محسن دعوت بودیم. فردا هم بنده با اجازتون می رم دانشگاه ،&nbsp; باید استاد راهنمام رو مشخص کنم ، اااااااااااااا نه بابا ناراحت نشین یکشنبه بر میگردم. و احتمالا ۲شنبه هم می ریم خرید.<br />تو این مدت همش فکر می کردم که بالاخره با کی بردارم، استاد مورد نظرم که اصلا بر نداشت ، اینم از شانس ماست درست همین ترمی که من لازمش داشتم نیست. حالا موندم چیکار کنم ، بقیه شون تقریبا همه واسم یه جورن ، خنثی ، نه کمکی می کنن نه می گن آفرین. خلاصه مانده ایم این وسط ، تا برم ببینم چی میشه.<br />می بینین من چه دختر خوبیم ، دیدم اگه الآن ننویسم تا یکشنبه پیدام نمی شه بعد همه میان سرم غر می زنن که چرا بی خبر نا پدید شدم.<br />راستی رفتیم خنچه عقد هم دیدیم. بسیار زیبا بودند. اما هنوز انتخاب نکردم ، آخه خیلی تنوعش زیاد بود.<br />یه چیز خنده دار هم بگم ، اونجا که رفتیم (من و پوپک) خود خانوم اصلیه نبود و یه خانومی بود که توضیح می داد کارارو ، دقیقا ۱۰ دقیقه مونده بود به افطار که ما رفتیم و داشتیم کارارو میدیدم که خانومه یه چیزی به ما گفت. فقط اینو از حرفش مطمئن بودیم که یه کاری می خواد بکنه ولی بعد از اذان ، حالا من شنیده بودم میخواد آهنگ بذاره ، پوپک شنیده بود می خواد چای بیاره. آخرشم دیدیم که واسمون سی دی کاراشون رو گذاشت.<br />چند روز پیش رفتم سراغ آرشیو ، واااااااااای که چه روزایی داشتیم ما. انقده از خوندنشون ذوق کردم که نگو. چقدر محسن اون وقتا می نوشت و چقدر از خوندنشون خوشحال میشدم من، و چقدر بازم که خوندمشون واسم تازگی داشتن. بیشتر از اینکه محسن خیلی قشنگ می نوشت و از احساساش می گفت. دلم واسشون تنگ شده خوب. مثل<a href="http://samo86.blogsky.com/1386/08/22/post-26/" target="_blank"> این</a>.&nbsp;</p><p>می دونم خیلی بی نظم نوشتم. دیگه خودتون ببخشید. تند نوشتم که بتونم آپ کنمش.<br />و فقط یک ماه و نیم دیگه مونده.<br />سحربانو</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 09:45:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://samo86.blogsky.com/Comments.bs?PostID=124</comments>
          <guid>http://samo86.blogsky.com/1387/07/05/post-124/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یه کوچولو عروس می شویم!]]></title>
					<link>http://samo86.blogsky.com/1387/06/30/post-123/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام دوست جونام<br />این روزا هی می خواستم بیام بنویسم ولی وقت نمی کردم.<br />کلی اتفاقا افتاده این چند روز. همون روزی که گفتم زنگیدم واسه خیاط ، اتمام حجت ما کارساز شد و همون غروبش تماس گرفتن که اگه می تونین فردا بیا که ببینیم چه جوریاست برنامه. ما هم کلی ذوقیدیم و فرداش با مامان رفتم اونجا.<br />کلی با خانومه حرف زدیم و چون خیلی با کلاسه این خانومه یه مزون هم توی ر ش ت داره. اون روز که باهاش صحبت کردیم گفت اگه می تونم یه سر به مزون ر ش ت بزنم ، گفت شاید یه چیزی دیدی خوشت اومد و دیگه ندوختی ، اگه خوشت نیومد شنبه بیا که مدل انتخاب کنی واسه دوخت.<br />منم گفتم باشه ، چون قرار بود با مهندس بریم ر ش ت گفتم تا اونجا که داریم می ریم یه نیگاه به لباسا می ندازم. خلاصه اینکه من و پوپک رفتیم مزون و واااااااااااااای نمی دونین که چه کارا کردیم. چون به غیر از من و پوپک فقط یه دختره دیگه اونجا بود کلی واسه خودمون خندیدیم. الآن می گم چرا دیگه. آخه تو این مدت که من همیشه از جلوی مخونش رد می شدیم هر لباسی رو که می دیدیم می گفتیم این چقدر قشنگه. جونم واستون بگه که فکر کنم ۱۰ تا لباس عروس پوشیدم اونجا. با هر کدومشون هم یه مانور میدادم و حالا مشکل اینجا بود که از ۲تا لباس خیلی خوشم اومده بود و پوپک هم می گفت هر ۲تاش بهت میان. حالا هی این یکی رو می پوشیدم هی اون یکی رو. یکیشون کرم بود ویکی دیگه سفید.<br />و جالب اینکه هر دوتاشون یه قشنگی خاصی داشتن. و اینجا بود که کلی فکر کردیم که چیکار کنیم ، از طرفی هم خوشحال بودم که یه لباسی پیدا کردم که ازش خوشم اومده و لازم نیست که دیگه هی استرس لباس داشته باشم و هی دنبال پرو برم.<br />خلاصه سفید رو انتخاب کردم ، آخه مهندس هم از لباس عروس سفید بیشتر خوشش میاد تا کرم.<br />وای خیلی خوشگل بود. خانومه نداشت ازش عکس بگیرم. وگرنه واستون می ذاشتم. محسن هم هنوز ندیدتش. گفتم بمونه تا همون روز ببینه باحال تره. بر عکس اینکه همش عاشق لباس خیلی پف پفی بودم اما احساس راحتی تو اون لباسا نداشتم ولی این لباسی که خوشم اومد زیاد هم پف پفی نیست. ولی مدلش خیلی قشنگه.<br />تازه کلی تور می ذاشتم سرم با پوپک می خندیدیم و عروس بازی می کردیم.<br />فکر کنم ۵شنبه هم بریم واسه خرید عروسی.<br />پ.ن.۱: چهارشنبه رفتیم وسایل برقی هم گرفتیم. یخچال ، ماشین لباسشویی ، جارو برقی و مایکروفر. از اونجایی هم که هم من و هم محسن عاشق مارک SAMSUNG هستیم همه وسیله بر قی هامون رو هم از همین مارک برداشتیم.<br />پ.ن.۲: کار نقاشی خونه هم به صورت مستمر داره انجام می گیره.<br />پ.ن.۳: راستی چقدر امسال تابستون زود تموم شد. اصلا باورم نمی شه که از فردا مهر شروع می شه. ما مردیم با این تغییر ساعت دادن. باز از امشب یه ساعت باید بکشیمش عقب.&nbsp;</p><p>به علت قاط زدن بلاگ اسکای عکس نذاشتم.<br />سحربانو</p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 15:24:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://samo86.blogsky.com/Comments.bs?PostID=123</comments>
          <guid>http://samo86.blogsky.com/1387/06/30/post-123/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
